تبليغاتX
آدرس یک معشوقه تاپ!!!!!!!!
آدرس یک معشوقه تاپ!!!!!!!!
...شما...بله شما...فکر می کنی خودت به اینجا آمدی...نه معشوق تو را کشانده جانم...
 

عزیزانم

 

مدت کوتاهی در خدمتتان نخواهم بود

 

دعا بفرمایید...

لينك ثابت | توسط رقیم | دوشنبه هفدهم تیر 1387 | موضوع: |

همه چيز برای خدا، حتی خدا!
جناب شيخ ميفرمود:

«
ای انسان! چرا غير خدا را می‌خواهی؟! مگر از غير او چه ديده‌ای؟! اگر او نخواهد هيچ چيز مؤثر نيست، و برگشت تو به اوست!
چه شكرهاست در اين شهر كه قانع شده‌اند
شاهبازان طريقت به شكار مگسی!!
خدا را گذاشته، غير خدا تحصيل می‌كنی؟! چرا اين قدر دور خودت چرخ می‌خوری؟! خدا را بخواه و همه خواستنی‌ها را مقدمه وصول او قرار بده، مشكل اين جاست كه ما همه چيز را برای خود می‌خواهيم حتی خدا را! »
لينك ثابت | توسط رقیم | یکشنبه شانزدهم تیر 1387 | موضوع: |

 

در سینه کاکتوس ها هم عشقی به خدا

 

در جریان است!!

لينك ثابت | توسط رقیم | شنبه پانزدهم تیر 1387 | موضوع: |


 
Tray and Ask God
What is your purpose in your life? What do you want to be in your future? It just depends on you ( endeavor).
To do something first you must want to it and then request it from God. Then try to do that. It is very important to want to do and it's more important to want 'God ' to help you.
I myself experienced that if you want God , you will catch it . Of course you must do what God wants you first , and then expect the result of your try. Don't forget that God is the first and last.
 
هدف تو در زندگی چیست؟ در آینده ات میخواهی چطور وچگونه باشی؟ آن آینده فقط به خودت بستگی داره ( تلاش و کوشش) .
 برای انجام هر کاری ابتدا باید بخواهی که آن را انجام دهی و بعد آن را از خدا بخواهی. سپس باید تلاش کنی که آن کار را انجام بدهی.  خیلی مهمه که بخواهی و اراده کنی که کاری را انجام بدی و مهمتر اینه که برای انجام آن از خدا کمک بخواهی.
من خودم تجربه کردم که اگر از خدا چیزی را بخواهی ، به آن دست می یابی .البته ابتدا باید آنچه را که خداوند از تو می خواهد نیز انجام بدهی و در نظر داشته باشی ( رضایت خداوند) و بعد از آن منتظر نتیجه ی تلاشهایت باشی. به خاطر بسپار که خداوند اول و آخر است.
http://azma.blogfa.com/
لينك ثابت | توسط رقیم | شنبه پانزدهم تیر 1387 | موضوع: |

 

در پست قبلی شعری را برای خدا نوشتم

 

ناگهان حذف شد!!!

 

انگار رفت پیش خودش!!!!!!!!!!!

لينك ثابت | توسط رقیم | پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 | موضوع: |

 

 

 

 

 

 

 

لينك ثابت | توسط رقیم | پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 | موضوع: |

از ابرها که بالاتر میری

 

بهتر میفهمی که خدای با قدرت...یعنی چه!!

لينك ثابت | توسط رقیم | چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 | موضوع: |

گاه فرصت نیست


حتی ...تا بگویی دوستت دارم


زمان بسیار بیتاب است


چو ن اسبی که ناگه میدود در دشت


چون باران بی برگشت...


چون امواج سیلاب است


آری آری

 
گاه فرصت نیست


...تا جانت


بیاساید در پناه سایه مهر درختانی که آزادند...


گاه فرصت نیست


هشیار باید بود...

لينك ثابت | توسط رقیم | چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 | موضوع: |

تنها بازمانده يک کشتي شکسته به جزيره کوچک خالي از سکنه افتاد.
او با دلي لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر مي گذارند، اما کسي نمي آمد.
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيان بار محافظت کند و داراييهاي اندکش را در آن نگه دارد.
اما روزي که براي جستجوي غذا بيرون رفته بود، به هنگام برگشتن ديد که کلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به آسمان مي رود. متاسفانه بدترين اتفاق ممکن افتاده و همه جيز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فرياد زد: '' خدايا چطور راضي شدي با من چنين کاري کني؟''
صبح روز بعد با صداي بوق کشتي اي که به ساحل نزديک مي شد از خواب پريد. کشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد.
مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسيد: شما از کجا فهميديد که من اينجا هستم؟
آنها جواب دادند: ما متوجه علائمي که با دود مي دادي شديم.
وقتي که اوضاع خراب مي شود، نااميد شدن آسان است. ولي ما نبايد دلمان را ببازيم..........
چون حتي در ميان درد و رنج دست خدا در کار زندگي مان است.
پس به ياد داشته باش ، در زندگي اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهاي برخاسته از آن علائمي باشد که عظمت و بزرگي خداوند را به کمک مي خواند.
لينك ثابت | توسط رقیم | سه شنبه یازدهم تیر 1387 | موضوع: |

 

دوست خدا

لينك ثابت | توسط رقیم | دوشنبه دهم تیر 1387 | موضوع: |

 

Image and video hosting by TinyPic

خیلی تنهام مث تو...ای خدای مهربون

منو از خودت نرون...منو از خودت بدون

لينك ثابت | توسط رقیم | دوشنبه دهم تیر 1387 | موضوع: |

 

بیا همین حالا  قدر خداجون را بدانیم

 

البته نمی توانیم...

 

اما تلاش ناتوانانه ما...

 

مثل تلاش یک کودک نوپا برای راه رفتن

 

...نیز قشنگ است...

 

لينك ثابت | توسط رقیم | دوشنبه دهم تیر 1387 | موضوع: |

ای خدا ... دوستت دارم!!!

لينك ثابت | توسط رقیم | یکشنبه نهم تیر 1387 | موضوع: |

کسي که بخواهد به سمت معرفت برود از خدا

 

 فاصله مي گيرد.

 

  فريدريش ويلهلم نيچه

لينك ثابت | توسط رقیم | یکشنبه نهم تیر 1387 | موضوع: |

 

 

خداوندگارا...

 

ما را با  نیروی اشتیاق به سوی کمال

 

 که شناخت توست

 

و تسلیم در برابر توست

 

و به صلح رسیدن با توست

 

رهنمون بفرما...

 

ای بهترین موهبت کل عالم....

لينك ثابت | توسط رقیم | شنبه هشتم تیر 1387 | موضوع: |

تو را به پهلوی گل خواندم ای شکسته دلم


که پهلوی شکسته نشستن ...بود صواب و درست


تو را به پهلوی شکسته دریای عاشقی سوگند


درست و نیک نما حفظ... عهد روز نخست

لينك ثابت | توسط رقیم | پنجشنبه ششم تیر 1387 | موضوع: |

خدانوشته ترین مطلب من این باشد

که دست خلق بگیرید...نفس دین باشد

کسی که آبرویش را به راه حق ریزد

هزار جایگه مهر...برجبین باشد

اگر که  وجه خدا را به خلق جویایی

بدان که چهره آنی که شد امین باشد

بدان که ناز ترین تابلو میان جهان

صداقت یاران خوب و  راستین باشد

اگر که دست خدا زیترتی خواهی 

ببوس پینه دستی که در یمین باشد

بنال رقیم از فراق ناز ترین یار

که ناله های تو از گریه هم حزین باشد

لينك ثابت | توسط رقیم | چهارشنبه پنجم تیر 1387 | موضوع: |

 

 

میلا د فرشته الهی مبارک...

 

شنیدی؟؟؟
یه فرشته اومده روی زمین
یه فرشته که چشاش رنگ خداس
گیسواش مثل طلاس
شنیدی؟؟
...مهربونه؟
قدر ما رو ...و شما رو میدونه؟
این فرشته که گل باورمه
یاورمه
نور چشم ترمه...
به خدا مادرمه!!!!!!!!!!!

لينك ثابت | توسط رقیم | سه شنبه چهارم تیر 1387 | موضوع: |

 

خدا را فقط برای روزهای سخت و گرفتاریها

 

نخواهیم...خلاف ادب و کمال نامردیست!!!

لينك ثابت | توسط رقیم | دوشنبه سوم تیر 1387 | موضوع: |

دل من خواست که من سخت گرفتار تو باشم

پوستر پاره چسبیده به دیوار تو باشم!!

دل من خواست مچاله شده در مشت شما

مثل یک شعر قلم خورده ...نوشتار تو باشم

دل من خواست که با باد برقصم چالاک

خم گیسوی تو یا ...گوشه دستار توباشم

دل من خواست که در اوج تب و درد فراق

تو طبیب من و من مثل پرستار تو باشم

سهم تو ناز و تفاخر و مرا غصه و غم

حال بهتر که اسیر تو و غمخوار تو باشم

حیف انسان نشدم لطف نما بهر رقیم

که نشینم در قصر تو  و بر دار تو باشم...

 

لينك ثابت | توسط رقیم | یکشنبه دوم تیر 1387 | موضوع: |

 

خدای من منم ...که گاه می فروشم ...این نگاه را برای تو!!

لينك ثابت | توسط رقیم | یکشنبه دوم تیر 1387 | موضوع: |

بحث زیبایی تو مست وغزلخوانم کرد

 

کوه یخ بودم و خورشید چه ویرانم کرد

 

گریه بودم ولی آن شاعر ایام  مرا

 

واژه ای کرد مرا بندی دیوانم کرد

 

جان ناقابل ما بر کف و آن دلبر ناز

 

گفت ای جان و مرا یکسره بیجانم کرد

 

آنقدر اهل گذشت است و صبوری یارم

 

کفر میگفتم و او... مومن ایمانم کرد

 

من رقیمم ولی آن صورت خوش نقش و نگار

 

عاقبت راه نشین ره نیکانم کرد...

لينك ثابت | توسط رقیم | یکشنبه دوم تیر 1387 | موضوع: |

فرعون

مي گويند ابليس، زماني نزد فرعون آمد در حاليكه فرعون خوشه اي انگور در دست داشت و مي خورد.

ابليس به او گفت: آیا هيچكس مي تواند اين خوشه انگور را به مرواريد خوش آب و رنگ مبدل سازد؟

فرعون گفت: نه....!!!

ابليس با جادوگري و سحر، آن خوشه انگور را به دانه هاي مرواريد تبديل كرد.

فرعون تعجب كرد و گفت: آفرين بر تو كه استاد و ماهري...

ابليس سيلي اي بر گردن او زد و گفت: مرا با اين استادي به بندگي قبول نكردند، تو با اين حماقت چگونه دعوي خدايي مي كني؟ ..

لينك ثابت | توسط رقیم | شنبه یکم تیر 1387 | موضوع: |

اعتراف


محل بازی ما کنار بیمارستان جذامی ها بود بیمارستان یک نگهبان بد اخلاق داشت...و ما که اصولا حادثه جو و کنجکاو بودیم دنبال این هدف...که روزی نگهبان را غافل نموده و برویم داخل بیمارستان را ببینیم!!
او حق داشت...بیماری واگیر دار بود و ما این خطر را نمی دانستیم...این انتظار گذشت تا اینکه یک روز یک اتفاق جالب افتاد...
بر و بچه ها دویدند که فلانی بیا یک زن بی حجاب و دیوانه در خیابان است...
از کوچه دویدیم تا آن زن را ببینیم...دیوانه نبود لباسی سیاه داشت با یک کیف براق
قدری زیادی با ناز راه میرفت...غروب آرام داشت از راه میرسید
آن زن جلو و من و چند دوستم دنبال وی...جالب اینکه او بطرف بیمارستان رفت...نگهبان ترشرو تا او را دید به کناری رفت.زن داخل محوطه شد.مانیز فرصت را طلایی دیدیم و در پناه او وارد بیمارستان شدیم.
اطراف دیدنی بود درختان سربفلک کشیده و صدای کلاغها محوطه را پر کرده بود...
تک و توک بیماران با زخمهای تازه و چهره های مخوف در بیمارستان راه میرفتند
اما تا آن زن را دیدند همه دور یک چمن دایرهای حلقه زدند...خصوصا اینکه آن زن سیاهپوش آنها را صدا میزد که بیایند...
همه حلقه زدند و ما هم که حالا جزو یاران آن زن بودیم به اشاره وی شروع به دست زدن کردیم...
آن خانم هم روی چمنها شروع به رقصیدن کرد...یکی دو نفر را هم بلند کرد تا همراهش برقصند...آنها دستشان را دراز میکردند و آن زن روی دستان آنان خم میشد
و رقص ادامه داشت...
به چهره بیماران نگاه میکردم همه خوشحال بودند...چمن دایره ای یک میدان رقص شده بود...جذامیها میرقصیدند و دردشان را از یاد برده بودند!!!
میدانستم که رفتنم به بیمارستان و شرکت دریک مراسم رقص با یک زن اجنبیه یک
بی دینی محض بود...و مستوجب یک توبیخ سخت ...لیک الان بعد از 35 سال!!!
به آن زن فکر میکنم...و اینکه آو یک عده فراموش شده را یک روز شاد کرد و رفت
هنوز در فضای بیمارستان که حالا عوض شده صدای ...دست دست...او را میشنوم
عجب گناه دلنشینی بود!!!

لينك ثابت | توسط رقیم | شنبه یکم تیر 1387 | موضوع: |

نگاهم کن که من با یک نگاهت زاده میگردم...

و گر رخ را بپوشی بهر مرگ آماده میگردم

لينك ثابت | توسط رقیم | پنجشنبه سی ام خرداد 1387 | موضوع: |

خدا یک آسمان عشق است و امید

 

عزیزان از خدا غافل نباشید...

لينك ثابت | توسط رقیم | پنجشنبه سی ام خرداد 1387 | موضوع: |

لينك ثابت | توسط رقیم | چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 | موضوع: |

با خدا پرواز کن تا بیکران

 

تا فراسوی نگاه مردمان

 

تا زپندار خودیت وارهی

 

تو همه مهری و ماهی ومهی

 

ای گل آفاق ای شمس وجود

 

پس درآ... با جمله عالم در سجود

لينك ثابت | توسط رقیم | چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 | موضوع: |

 

قطار خدا

 

 

قطاری كه به مقصد خدا می رفت، لختی در ایستگاه دنیا توقف كرد و پیامبر رو به جهانیان كرد و گفت: مقصد ما خداست كیست كه با ما سفر كند؟

كیست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟

كیست كه باور كند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن ؟

قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندكی بر آن قطار سوار نشدند از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود در هر ایستگاه كه قطار می ایستاد، كسی كم می شد قطار می گذشت و سبك می شد، زیرا سبكی قانون راه خداست قطاری كه به مقصد خدا می رفت، به ایستگاه بهشت رسید  پیامبر گفت اینجا بهشت است  مسافران بهشتی پیاده شوند، اما اینجا ایستگاه آخر نیست مسافرانی كه پیاده شدند، بهشتی شدند اما اندكی، باز هم ماندند، قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند  آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :

درود بر شما، راز من همین بود آن كه مرا میخواهد، در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد و آن هنگام كه قطار به ایستگاه آخر رسید دیگر نه قطاری بود و نه مسافری

" خانم عرفان نظر آهاری"
لينك ثابت | توسط رقیم | سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 | موضوع: |

خدا را در افقها...میتوان دید

که میگوید...خداجان...دیدنی نیست!

میان سینه پاک یتیمان

سر شام پر از درد فقیران

میان لحظه های سخت زندان

برون از حلقه تزویر رندان

میان چهره ای از نور شادان

میان شمع آتش پوش لرزان

میان چرخش پروانه رقصان

میان لحظه تردید و ایمان

میان سجده شفاف انسان

میان ...ما ...شما...همراه ایشان

خدا همواره همراه است مارا

همیشه یاور و یار است ما را.....

 

لينك ثابت | توسط رقیم | سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 | موضوع: |