عزیزانم
مدت کوتاهی در خدمتتان نخواهم بود
دعا بفرمایید...
در سینه کاکتوس ها هم عشقی به خدا
در جریان است!!
در پست قبلی شعری را برای خدا نوشتم
ناگهان حذف شد!!!
انگار رفت پیش خودش!!!!!!!!!!!
از ابرها که بالاتر میری
بهتر میفهمی که خدای با قدرت...یعنی چه!!
حتی ...تا بگویی دوستت دارم
زمان بسیار بیتاب است
چو ن اسبی که ناگه میدود در دشت
چون باران بی برگشت...
چون امواج سیلاب است
آری آری
گاه فرصت نیست
...تا جانت
بیاساید در پناه سایه مهر درختانی که آزادند...
گاه فرصت نیست
هشیار باید بود...

دوست خدا
بیا همین حالا قدر خداجون را بدانیم
البته نمی توانیم...
اما تلاش ناتوانانه ما...
مثل تلاش یک کودک نوپا برای راه رفتن
...نیز قشنگ است...
ای خدا ... دوستت دارم!!!
کسي که بخواهد به سمت معرفت برود از خدا
فاصله مي گيرد.
فريدريش ويلهلم نيچه
خداوندگارا...
ما را با نیروی اشتیاق به سوی کمال
که شناخت توست
و تسلیم در برابر توست
و به صلح رسیدن با توست
رهنمون بفرما...
ای بهترین موهبت کل عالم....
تو را به پهلوی گل خواندم ای شکسته دلم
که پهلوی شکسته نشستن ...بود صواب و درست
تو را به پهلوی شکسته دریای عاشقی سوگند
درست و نیک نما حفظ... عهد روز نخست
که دست خلق بگیرید...نفس دین باشد
کسی که آبرویش را به راه حق ریزد
هزار جایگه مهر...برجبین باشد
اگر که وجه خدا را به خلق جویایی
بدان که چهره آنی که شد امین باشد
بدان که ناز ترین تابلو میان جهان
صداقت یاران خوب و راستین باشد
اگر که دست خدا زیترتی خواهی
ببوس پینه دستی که در یمین باشد
بنال رقیم از فراق ناز ترین یار
که ناله های تو از گریه هم حزین باشد

میلا د فرشته الهی مبارک...
شنیدی؟؟؟
یه فرشته اومده روی زمین
یه فرشته که چشاش رنگ خداس
گیسواش مثل طلاس
شنیدی؟؟
...مهربونه؟
قدر ما رو ...و شما رو میدونه؟
این فرشته که گل باورمه
یاورمه
نور چشم ترمه...
به خدا مادرمه!!!!!!!!!!!
خدا را فقط برای روزهای سخت و گرفتاریها
نخواهیم...خلاف ادب و کمال نامردیست!!!
پوستر پاره چسبیده به دیوار تو باشم!!
دل من خواست مچاله شده در مشت شما
مثل یک شعر قلم خورده ...نوشتار تو باشم
دل من خواست که با باد برقصم چالاک
خم گیسوی تو یا ...گوشه دستار توباشم
دل من خواست که در اوج تب و درد فراق
تو طبیب من و من مثل پرستار تو باشم
سهم تو ناز و تفاخر و مرا غصه و غم
حال بهتر که اسیر تو و غمخوار تو باشم
حیف انسان نشدم لطف نما بهر رقیم
که نشینم در قصر تو و بر دار تو باشم...
خدای من منم ...که گاه می فروشم ...این نگاه را برای تو!!
بحث زیبایی تو مست وغزلخوانم کرد
کوه یخ بودم و خورشید چه ویرانم کرد
گریه بودم ولی آن شاعر ایام مرا
واژه ای کرد مرا بندی دیوانم کرد
جان ناقابل ما بر کف و آن دلبر ناز
گفت ای جان و مرا یکسره بیجانم کرد
آنقدر اهل گذشت است و صبوری یارم
کفر میگفتم و او... مومن ایمانم کرد
من رقیمم ولی آن صورت خوش نقش و نگار
عاقبت راه نشین ره نیکانم کرد...
مي گويند ابليس، زماني نزد فرعون آمد در حاليكه فرعون خوشه اي انگور در دست داشت و مي خورد.
ابليس به او گفت: آیا هيچكس مي تواند اين خوشه انگور را به مرواريد خوش آب و رنگ مبدل سازد؟
فرعون گفت: نه....!!!
ابليس با جادوگري و سحر، آن خوشه انگور را به دانه هاي مرواريد تبديل كرد.![]()
فرعون تعجب كرد و گفت: آفرين بر تو كه استاد و ماهري...![]()
ابليس سيلي اي بر گردن او زد و گفت: مرا با اين استادي به بندگي قبول نكردند، تو با اين حماقت چگونه دعوي خدايي مي كني؟ ..
محل بازی ما کنار بیمارستان جذامی ها بود بیمارستان یک نگهبان بد اخلاق داشت...و ما که اصولا حادثه جو و کنجکاو بودیم دنبال این هدف...که روزی نگهبان را غافل نموده و برویم داخل بیمارستان را ببینیم!!
او حق داشت...بیماری واگیر دار بود و ما این خطر را نمی دانستیم...این انتظار گذشت تا اینکه یک روز یک اتفاق جالب افتاد...
بر و بچه ها دویدند که فلانی بیا یک زن بی حجاب و دیوانه در خیابان است...
از کوچه دویدیم تا آن زن را ببینیم...دیوانه نبود لباسی سیاه داشت با یک کیف براق
قدری زیادی با ناز راه میرفت...غروب آرام داشت از راه میرسید
آن زن جلو و من و چند دوستم دنبال وی...جالب اینکه او بطرف بیمارستان رفت...نگهبان ترشرو تا او را دید به کناری رفت.زن داخل محوطه شد.مانیز فرصت را طلایی دیدیم و در پناه او وارد بیمارستان شدیم.
اطراف دیدنی بود درختان سربفلک کشیده و صدای کلاغها محوطه را پر کرده بود...
تک و توک بیماران با زخمهای تازه و چهره های مخوف در بیمارستان راه میرفتند
اما تا آن زن را دیدند همه دور یک چمن دایرهای حلقه زدند...خصوصا اینکه آن زن سیاهپوش آنها را صدا میزد که بیایند...
همه حلقه زدند و ما هم که حالا جزو یاران آن زن بودیم به اشاره وی شروع به دست زدن کردیم...
آن خانم هم روی چمنها شروع به رقصیدن کرد...یکی دو نفر را هم بلند کرد تا همراهش برقصند...آنها دستشان را دراز میکردند و آن زن روی دستان آنان خم میشد
و رقص ادامه داشت...
به چهره بیماران نگاه میکردم همه خوشحال بودند...چمن دایره ای یک میدان رقص شده بود...جذامیها میرقصیدند و دردشان را از یاد برده بودند!!!
میدانستم که رفتنم به بیمارستان و شرکت دریک مراسم رقص با یک زن اجنبیه یک
بی دینی محض بود...و مستوجب یک توبیخ سخت ...لیک الان بعد از 35 سال!!!
به آن زن فکر میکنم...و اینکه آو یک عده فراموش شده را یک روز شاد کرد و رفت
هنوز در فضای بیمارستان که حالا عوض شده صدای ...دست دست...او را میشنوم
عجب گناه دلنشینی بود!!!
نگاهم کن که من با یک نگاهت زاده میگردم...
و گر رخ را بپوشی بهر مرگ آماده میگردم
خدا یک آسمان عشق است و امید
عزیزان از خدا غافل نباشید...

تا فراسوی نگاه مردمان
تا زپندار خودیت وارهی
تو همه مهری و ماهی ومهی
ای گل آفاق ای شمس وجود
پس درآ... با جمله عالم در سجود
قطار خدا
قطاری كه به مقصد خدا می رفت، لختی در ایستگاه دنیا توقف كرد و پیامبر رو به جهانیان كرد و گفت: مقصد ما خداست كیست كه با ما سفر كند؟
كیست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كیست كه باور كند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندكی بر آن قطار سوار نشدند از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود در هر ایستگاه كه قطار می ایستاد، كسی كم می شد قطار می گذشت و سبك می شد، زیرا سبكی قانون راه خداست قطاری كه به مقصد خدا می رفت، به ایستگاه بهشت رسید پیامبر گفت اینجا بهشت است مسافران بهشتی پیاده شوند، اما اینجا ایستگاه آخر نیست مسافرانی كه پیاده شدند، بهشتی شدند اما اندكی، باز هم ماندند، قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما، راز من همین بود آن كه مرا میخواهد، در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد و آن هنگام كه قطار به ایستگاه آخر رسید دیگر نه قطاری بود و نه مسافری …
که میگوید...خداجان...دیدنی نیست!
میان سینه پاک یتیمان
سر شام پر از درد فقیران
میان لحظه های سخت زندان
برون از حلقه تزویر رندان
میان چهره ای از نور شادان
میان شمع آتش پوش لرزان
میان چرخش پروانه رقصان
میان لحظه تردید و ایمان
میان سجده شفاف انسان
میان ...ما ...شما...همراه ایشان
خدا همواره همراه است مارا
همیشه یاور و یار است ما را.....