چه نیازی به دو صد لشکر غم
ما به یک غمزه شهیدیم همه
دو کلمه صادقانه با شما در پست پایین
با خودتان می گویید این چقدر به خدا گیر داده است؟
حق دارید...
زمان ما و شما زیاد نیست تا خیلی از حقایق را بگوییم
اما عاقلا نرا یک اشاره کافیست
بلاگ ما هم کارش همین یک اشاره است
من ایمان دارم که هر بار که آپ میکنم
اولین بازدید کننده معشوق منست
او میاید...و تا آپ بعدی منتظر می ماند
او هر کس که به این بلاگ می آید را دوست دارد
...حتی اگر تصادفی امده باشد
معشوق ما منفعل نادار محدود و حسود نیست
او دستان خودش را گشوده
وهرروز مارا ...و همه دوستان مارا مورد لطف قرار میدهد
عزیزان بیننده...اینجا خانه شماست
من هم نوکر شما هستم
شما محترم هستید
چون میهمان خداوند می باشید
من به شما نیازی ندارم تا تعارف کرده باشم
صادقانه می گویم
همه بینندگان این بلاگ بهم پیوندی نا گسستنی دارند
برای من دعا کنید
تا بتوانم رازهایی از معشوق مشترک مان را برای تان بگویم.
دعا کنید...
نفس های شما پاک و انرژی بخش است
قربان همه شما عزیزان دلم
روزش شبش غمش و...
من میگویم درسته ...عشق اش هم قلابیه
معشوقه های اونم همینطور
پس فقط میشه عاشق یه حقیقت شد و بس...
روزش شبش غمش و...
من میگویم درسته ...عشق اش هم قلابیه
معشوقه های اونم همینطور
پس فقط میشه عاشق یه حقیقت شد و بس...
روزش شبش غمش و...
من میگویم درسته ...عشق اش هم قلابیه
معشوقه های اونم همینطور
پس فقط میشه عاشق یه حقیقت شد و بس...
روزش شبش غمش و...
من میگویم درسته ...عشق اش هم قلابیه
معشوقه های اونم همینطور
پس فقط میشه عاشق یه حقیقت شد و بس...
روزش شبش غمش و...
من میگویم درسته ...عشق اش هم قلابیه
معشوقه های اونم همینطور
پس فقط میشه عاشق یه حقیقت شد و بس...
روزش شبش غمش و...
من میگویم درسته ...عشق اش هم قلابیه
معشوقه های اونم همینطور
پس فقط میشه عاشق یه حقیقت شد و بس...
روزش شبش غمش و...
من میگویم درسته ...عشق اش هم قلابیه
معشوقه های اونم همینطور
پس فقط میشه عاشق یه حقیقت شد و بس...
فقط نام تو را می برم چون از بردن نام بقیه
خاطره خوبی ندارم.
نعمت های خداوند شناورید.
اگر سالم باشید کمتر و اگر بشکنید بیشتر در این
نعمت ها غرق خواهید شد.
عشق خودت را به کسی ابراز کن که ارزش ان را بداند
وگرنه انرا مخفی نگاهدار
وبدان هیچ حقیقتی لایق عشق ورزیدن نیست مگر خدا
آرمانهایت را با خواست خداوند
همسو کن.
پایین...یک پست خواندنی
بی تعارف
صادق...
بجایی که درد دلمان را به هر کس و ناکسی بگوییم
به او بگوییم
حداقل ضایع مان نمی کند
...واز اسرار ما سو استفاده نمی نماید.
ارزش تو گوهر دردانه چیست؟
خانه و ما شین و زمان ومکان
یا که زر و سیم و لباس زری
یا که تملق شده مردمان...
ارزش تو را به ملک تا نمود
حضرت حق سینه درید آسمان
خداوند فرشتگانی را میفرستد تا دستان تورا
بگیرند و تو را به این وبلاگ بیاورند
خوش آمدی میهمان خدا...
خداوند فرشتگانی را میفرستد تا دستان تورا
بگیرند و تو را به این وبلاگ بیاورند
خوش آمدی میهمان خدا...
پست پایین قصه من و توست
خدایا... خودم را بسیار ارزان فروختم
به بهایی اندک
طوق بردگی کسی را بگردن آویختم که ارزش
اطاعت نداشت...
اکنون او مرا رها نمی کند
خودش را مالک من میداند...
فکر میکند بخاطر لقمه نانی
یا نگاه کوتاهی
یا لبخند زیرکانه ای...
یا...
حالا دیگر مالک من شده است
خدایا تو مالک منی
من خودم را خیلی خیلی ارزان فروختم...
بیا مرا بخر...غلط کردم
بیا برای خدا هم شده دمی بنشین
که سینه ما تنگ از جفا کاریست
تمام جمله جهان سست پیمانند
ولی طریقت ما مذهب وفا داریست
آینه ها را به صفا مژده بخش
با خدا تا بیکران پرواز کن
گوش جانت را سراسر راز کن
با خدا یکرو و یک پیمانه شو
بعد بر کل خلایق ناز کن
با پرنده با شقایق با نسیم
چون چکاوک ها بیا آواز کن...
ای کرانه های محبت
سونامی عشق خدای درراه است
فرار کنید ای کودکان در ساحل...
بیچاره کلبه های چوبین
و داراییهای که به ناگهان نیست خواهند شد...
...بشوند ...چه بهتر!!!...
گاه انقدر خدا نزدیک است
...و حضورش را حس می کنیم
که تمام هستی...مثل یک نقاشی کمرنگ
در میان مه گم می شود...
یاد آن ایام بخیر...
توی مشت توام...
کجا میتونم برم
کجا رو دارم که برم
هر جا برم ملک توست
و تو هم مالکی هستی مهربان
...پس بهترین جا ...مشت توست...رهام نکن حتی یه
لحظه
اگر همه بهت نارو زدندو رفتند
اگر گفتند عاشق تو هستند اما دنبال هوسرانی بودند
اگر از نزدیکترین فرد لطمه خوردی...
تو مستعد ترین آدمی برای یک تماس خوب با خدا.
اگر موفق شدی نذر کن به خلق او خدمت کنی.
با خدای خودت صادقانه صحبت کن هیچ
تشریفاتی نیاز نیست...
به هر زبان
در هر مکان
با هر حال
می توانی...یه کم صادق باش ...فقط
منفی نگاه کردن به هستی روشنفکری نیست
صادق باش و خوش خیال ...و حتی کودن
وقتی پیش خدا میروی
وقتی رفتی می بینی فقط اینجاست که کلک
نخورده ای
با او سیاست نکن...جون خودت و خودم دوستمون داره
به۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۱دلیل
تا فرصت داریم حقیقت هوشمند هستی را بجوییم
چون بالا ترین عذاب این است که روزی نمایان شود
که ما همواره در کنار حق بوده ایم ...و نمی دانسته ایم!!
چون اسبی سرکش و نافرمان افسار اختیار
خود را آگاهانه به تو میدهیم.
تو ما را با عشق رام خواهی کرد...
و عقل را بر فراز ما سوار خواهی نمود
و این اسب سرکش را به سلطان جهان
خواهی سپرد...
جهان فراخ کن...
چون عاشق جهان شدی نه خودت می مانی نه حسادت
و نه شیطان وسوسه گر...
یه مطلب کاملا صادقانه در پست پایین
و عزیز شکر می کنم
این عزیزان چون اکسیژن هستند
آنها به من حیات می دهند
امروز اگر این بلاگ طرفدارانی دارد و چون
درختی تناور شده بخاطر هوای تازه دوستانم است
همه تان را دوست دارم
و خدا را عاشقانه سپاس می گویم که تو را به من
داد...خواننده خوب و ماه من...تو برای همیشه جزیی از
من
خواهی ماند...ولو دیگر باز نیایی...
و عزیز شکر می کنم
این عزیزان چون اکسیژن هستند
آنها به من حیات می دهند
امروز اگر این بلاگ طرفدارانی دارد و چون
درختی تناور شده بخاطر هوای تازه دوستانم است
همه تان را دوست دارم
و خدا را عاشقانه سپاس می گویم که تو را به من
داد...خواننده خوب و ماه من...تو برای همیشه جزیی از
من
خواهی ماند...ولو دیگر باز نیایی...
مرکز دلشوره و آهنگ ما
ما در این شهر سیاحتگریم
سینه پردرد و پرآذریم
ایه سیروا فی الارض را
بار دگر خوان و برو در وعا...
توی این شهر سیاه
که هواش آلوده بود
مرد پیر نازنین
سرشو به روی خاکها سوده بود
خدای مهربون شهر فرنگ
برای اشک چشای پیره مرد
به در و دیوار شهر نور را بخشید با رنگ
مردم شهر همه شاد
پریدن روی هوا
اما غافل ...که همون ناجی پیر
که به شهر شادابی داد
که به شهر ازادی داد...
روی سجاده سبزش مرده بود...
توی این شهر قشنگ
نه ریا بود و نه رنگ
مرد تنها این جوری
نگاهش بود به همه
دل اون با خدا بود
تو سکوت وهمهمه
شهر پر از سیاهی بود
اما اون مرد نمی دید
نه اینکه کور شده بود
چشاش بود رنگ سفید...(فابیضت عیناه)
توی این شهر قشنگ
نه ریا بود و نه رنگ
مرد تنها این جوری
نگاهش بود به همه
دل اون با خدا بود
تو سکوت وهمهمه
شهر پر از سیاهی بود
اما اون مرد نمی دید
نه اینکه کور شده بود
چشاش بود رنگ سفید...(فابیضت عیناه)
توی این شهر فرنگ
یکی زیبا وقشنگ
عاشق مردما بود
مومن و باخدا بود
دل اون مال خدا
دستای مهربونش پشت و پناه مردما
نیمه شب دعا میکرد
گرهها رو وا میکرد...
توی این شهر فرنگ
یکی زیبا وقشنگ
عاشق مردما بود
مومن و باخدا بود
دل اون مال خدا
دستای مهربونش پشت و پناه مردما
نیمه شب دعا میکرد
گرهها رو وا میکرد...
توی این شهر فرنگ
یکی زیبا وقشنگ
عاشق مردما بود
مومن و باخدا بود
دل اون مال خدا
دستای مهربونش پشت و پناه مردما
نیمه شب دعا میکرد
گرهها رو وا میکرد...
توی این شهر فرنگ
یکی زیبا وقشنگ
عاشق مردما بود
مومن و باخدا بود
دل اون مال خدا
دستای مهربونش پشت و پناه مردما
نیمه شب دعا میکرد
گرهها رو وا میکرد...
توی اون شهرفرنگ
هرکسی کاری میکرد
یکی پولدار و غنی
اون یکی زاری میکرد
یکی تسبیح توی دست
کار بازاری میکرد
خلاصه عالمی بود
اونکه هیچ کسی نداشت
آدم واقعی بود.....
هرکسی با خدا شد
توی این شهر فرنگ
روزگارش سیاه شد
عده ای توی همین شهر غریب
کارشون رنگ و فریب
گول زدند مردمارو
فیلم میکردن خدارو...
توی این شهر فرنگ
یه نفر باخدا بود
صادق وبی ریا بود
با همه اشنا بود
همیشه هم تنها بود
تا نمی شناختنش
کسی پاپیچ اش نبود
گیر سه پیچ اش نبود
تا که اشنا شدن
دشمن بابا شدن
چون که شکلشون نبود
روندنش بیرون چه زود...
توی تنگ آسمون
خدای محبوبی بود
اون خدای خوبی بود
به همه لطف می کرد
دردا رو شفا میداد
مهر میداد وفا میداد
اون خدای مهربون
خیلی وقتا تنها بود
گر چه اون با تن ها بود
مردما سرگرم کاراشون همه
هر چی که خدا میداد
میگفتن بازم کمه
اهل اسراف بودن
اهل اجحاف بودن
یکی ده تا خونه داشت
داداشش آواره بود
یکی صد تا چاره داشت
خواهرش بیچاره بود
...خلاصه شهر فرنگ
همه جا رنگ و وارنگ...
یک نکته مهم در پست پایین
خودت را نفروش
اگر فروختی ارزان مفروش
اگر هم خواستی بفروشی به خدا بفروش
چون به هر کس غیر او فروختی تو را ضایع
خواهد نمود.
ای نام تو نعت دایم ما
ما منتظر و تو قایم ما
ای یاد تو بهترین ترانه
ما را بکشان تا کرانه
ما را بخدا تو ناخدایی
تو حاکم ناخدا - خدایی
نام تو در لحظه جاوید عشق
جام پر از خاطره یاد بود
فکر من اندر خم تخریب بود
دست تو در حالت ایجاد بود
جان من اندر قفس تن اسیر
نام شما سرو تن آزاد بود
خواب من از یاد تو شیرین ترین
قامت تو قامت فرهاد بود
آفتاب ای نور پاک آسمان
آفتاب ای مادر رنگین کمان
آفتاب ای پایگاه عارفان
اتشی در قلب و عمق کهکشان
ما اگر چه خار در دشت غمیم
چشم بر خورشید صاحب همتیم
باعث آرام و خوشحالی بود
چون که ناکامی تو را رنجور کرد
جام حق آمد تورا مخمور کرد
اینهمه لطف خدایی را سپاس
نعمت بی انتهایی را سپاس
بهترین نعمت تو هستی ای خدا
می دهی خود آرزوی بنده را...
چون سر و کار ما در این جهان با خدایی است
که کریم و داناست...
پس کل خواسته های ما بر آورده خواهد شد...هر
چه بخواهیم.
اگر در این تردید کنیم ریاضیات را نفهمیده ایم.
حالا که اینگونه است.سوال مهم اینست:
چه بخواهیم؟
وبه لاله های رسته از خاک
نگاه کن به پرنده
به حس آبی پرواز
نگاه کن به شقایق
نگاه کن به شهیدان عرصه آفاق
نگاه کن به تجلی که می چکد از شب
نگاه کن که خدا هست در میان همهمه تب....
در پهنه ایجاد
تویی رمز سکوتم
تویی نغمه و فریاد
تویی قصه شیرین
تویی غربت فرهاد
بمان در دل من پاکترین خاطره شاد...
یک شکوفایی همیشگی
یک بهار ماندنی.
تو یک دریای امنی
یک رویای شیرین
یک پرواز بی انتها
یک لذت بی دردسر
تو یک صمیمیت جاویدی
ای دوست نام تو را در قاب وجودم یافتم
بمان...بمان
من برایش از ته دل دعا کردم.![]()
![]()
![]()
امروز آمده بود و عذر خواهی کرده بود.
سرخ شدم از خجالت...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
روی ماهش را
و روی ماه همه کسانی که به من نامهربانی کردند
را می بوسم.![]()
زیرا این صورت...هنر خداوند است.
ای خدا ای یگانه جاوید
روح هستی کرانه امید
این منم سنگ راه توام
بنده پر گناه توام
آمدم دیر لیک با زاری
تا مرا ره بری به بیداری
کاش روزی مرا نظاره کنی
پرده غیب را پاره کنی
که بی آلایش است گاهی بوی منت
میدهد.
فقط عشق خدا بی منت است.
مردم فکر میکنن دکون دستگاه درست کردیم
ولی بخودت قسم
مهربونیات همه جا تو چشمه
چیکار کنم همه جا تویی
بقیه اصلا نیستند
وقتی خسته میشم یکیو میفرستی که میگه...ادامه بده
مردم فکر میکنن دکون دستگاه درست کردیم
ولی بخودت قسم
مهربونیات همه جا تو چشمه
چیکار کنم همه جا تویی
بقیه اصلا نیستند
وقتی خسته میشم یکیو میفرستی که میگه...ادامه بده
مردم فکر میکنن دکون دستگاه درست کردیم
ولی بخودت قسم
مهربونیات همه جا تو چشمه
چیکار کنم همه جا تویی
بقیه اصلا نیستند
وقتی خسته میشم یکیو میفرستی که میگه...ادامه بده
دستهایم راببین که به سیاهی آغشته است
و صورتم رانیز...
سیاهی گناه و عصیان...
چه کسی جز تو مرا خواهد داد پناه
با این روی سیاه...
و من با این درس بزرگ شدم
میدانم که اگر این درس را از یاد ببرم
...کوچک خواهم شد.