هرکسی با خدا شد
توی این شهر فرنگ
روزگارش سیاه شد
عده ای توی همین شهر غریب
کارشون رنگ و فریب
گول زدند مردمارو
فیلم میکردن خدارو...
توی این شهر فرنگ
یه نفر باخدا بود
صادق وبی ریا بود
با همه اشنا بود
همیشه هم تنها بود
تا نمی شناختنش
کسی پاپیچ اش نبود
گیر سه پیچ اش نبود
تا که اشنا شدن
دشمن بابا شدن
چون که شکلشون نبود
روندنش بیرون چه زود...
توی تنگ آسمون
خدای محبوبی بود
اون خدای خوبی بود
به همه لطف می کرد
دردا رو شفا میداد
مهر میداد وفا میداد
اون خدای مهربون
خیلی وقتا تنها بود
گر چه اون با تن ها بود
مردما سرگرم کاراشون همه
هر چی که خدا میداد
میگفتن بازم کمه
اهل اسراف بودن
اهل اجحاف بودن
یکی ده تا خونه داشت
داداشش آواره بود
یکی صد تا چاره داشت
خواهرش بیچاره بود
...خلاصه شهر فرنگ
همه جا رنگ و وارنگ...
یک نکته مهم در پست پایین
خودت را نفروش
اگر فروختی ارزان مفروش
اگر هم خواستی بفروشی به خدا بفروش
چون به هر کس غیر او فروختی تو را ضایع
خواهد نمود.
ای نام تو نعت دایم ما
ما منتظر و تو قایم ما
ای یاد تو بهترین ترانه
ما را بکشان تا کرانه
ما را بخدا تو ناخدایی
تو حاکم ناخدا - خدایی
نام تو در لحظه جاوید عشق
جام پر از خاطره یاد بود
فکر من اندر خم تخریب بود
دست تو در حالت ایجاد بود
جان من اندر قفس تن اسیر
نام شما سرو تن آزاد بود
خواب من از یاد تو شیرین ترین
قامت تو قامت فرهاد بود
آفتاب ای نور پاک آسمان
آفتاب ای مادر رنگین کمان
آفتاب ای پایگاه عارفان
اتشی در قلب و عمق کهکشان
ما اگر چه خار در دشت غمیم
چشم بر خورشید صاحب همتیم
باعث آرام و خوشحالی بود
چون که ناکامی تو را رنجور کرد
جام حق آمد تورا مخمور کرد
اینهمه لطف خدایی را سپاس
نعمت بی انتهایی را سپاس
بهترین نعمت تو هستی ای خدا
می دهی خود آرزوی بنده را...
چون سر و کار ما در این جهان با خدایی است
که کریم و داناست...
پس کل خواسته های ما بر آورده خواهد شد...هر
چه بخواهیم.
اگر در این تردید کنیم ریاضیات را نفهمیده ایم.
حالا که اینگونه است.سوال مهم اینست:
چه بخواهیم؟