یه مطلب کاملا صادقانه در پست پایین
و عزیز شکر می کنم
این عزیزان چون اکسیژن هستند
آنها به من حیات می دهند
امروز اگر این بلاگ طرفدارانی دارد و چون
درختی تناور شده بخاطر هوای تازه دوستانم است
همه تان را دوست دارم
و خدا را عاشقانه سپاس می گویم که تو را به من
داد...خواننده خوب و ماه من...تو برای همیشه جزیی از
من
خواهی ماند...ولو دیگر باز نیایی...
و عزیز شکر می کنم
این عزیزان چون اکسیژن هستند
آنها به من حیات می دهند
امروز اگر این بلاگ طرفدارانی دارد و چون
درختی تناور شده بخاطر هوای تازه دوستانم است
همه تان را دوست دارم
و خدا را عاشقانه سپاس می گویم که تو را به من
داد...خواننده خوب و ماه من...تو برای همیشه جزیی از
من
خواهی ماند...ولو دیگر باز نیایی...
مرکز دلشوره و آهنگ ما
ما در این شهر سیاحتگریم
سینه پردرد و پرآذریم
ایه سیروا فی الارض را
بار دگر خوان و برو در وعا...
توی این شهر سیاه
که هواش آلوده بود
مرد پیر نازنین
سرشو به روی خاکها سوده بود
خدای مهربون شهر فرنگ
برای اشک چشای پیره مرد
به در و دیوار شهر نور را بخشید با رنگ
مردم شهر همه شاد
پریدن روی هوا
اما غافل ...که همون ناجی پیر
که به شهر شادابی داد
که به شهر ازادی داد...
روی سجاده سبزش مرده بود...
توی این شهر قشنگ
نه ریا بود و نه رنگ
مرد تنها این جوری
نگاهش بود به همه
دل اون با خدا بود
تو سکوت وهمهمه
شهر پر از سیاهی بود
اما اون مرد نمی دید
نه اینکه کور شده بود
چشاش بود رنگ سفید...(فابیضت عیناه)
توی این شهر قشنگ
نه ریا بود و نه رنگ
مرد تنها این جوری
نگاهش بود به همه
دل اون با خدا بود
تو سکوت وهمهمه
شهر پر از سیاهی بود
اما اون مرد نمی دید
نه اینکه کور شده بود
چشاش بود رنگ سفید...(فابیضت عیناه)
توی این شهر فرنگ
یکی زیبا وقشنگ
عاشق مردما بود
مومن و باخدا بود
دل اون مال خدا
دستای مهربونش پشت و پناه مردما
نیمه شب دعا میکرد
گرهها رو وا میکرد...
توی این شهر فرنگ
یکی زیبا وقشنگ
عاشق مردما بود
مومن و باخدا بود
دل اون مال خدا
دستای مهربونش پشت و پناه مردما
نیمه شب دعا میکرد
گرهها رو وا میکرد...
توی این شهر فرنگ
یکی زیبا وقشنگ
عاشق مردما بود
مومن و باخدا بود
دل اون مال خدا
دستای مهربونش پشت و پناه مردما
نیمه شب دعا میکرد
گرهها رو وا میکرد...
توی این شهر فرنگ
یکی زیبا وقشنگ
عاشق مردما بود
مومن و باخدا بود
دل اون مال خدا
دستای مهربونش پشت و پناه مردما
نیمه شب دعا میکرد
گرهها رو وا میکرد...
توی اون شهرفرنگ
هرکسی کاری میکرد
یکی پولدار و غنی
اون یکی زاری میکرد
یکی تسبیح توی دست
کار بازاری میکرد
خلاصه عالمی بود
اونکه هیچ کسی نداشت
آدم واقعی بود.....