....غدیر تجلی خدا در برکه جان بشر
....غدیر تجلی خدا در برکه جان بشر
....غدیر تجلی خدا در برکه جان بشر
....غدیر تجلی خدا در برکه جان بشر
به لطف خدا و دعای شما خوب شد ساعت۱۰شب مرخص میشود..
گفتم تو مامانتو بیشتر دوس داری یا خدا مامانتو بیشتر
دوس داره
گفت خدا...
گفتم پس چرا الکی جوش میزنی؟؟؟
لاکن تو دوست مایی...
تورا رد میکنیم
لاکن تو ما را قبول میکنی
با تو سیاست میکنیم
لاکن تو با ما صداقت میکنی
خدایا چقدرما پر روییم...!!!!
امروز یکی برام کامنت گذاش... که معلوم بود
خیلی از تو بریده
...خندیدم
چون که نمی دونس ...تو آوردیش توی بلاگ من
...تو منو آموزش دادی چی بنویسم
...تو او نو جذب کردی
...تو بهش گفتی کامنت بذاره
...تو
تو
تو
تو....
کاش میدونستیم چقده مهربونی...
اگر بگوییم تصادف است پس چرا جهان اینقدر عالمانه پیش میرود
چه کسی به یک مورچه آموخته است تا اینگونه زندگی کند
۱۱میلیارد سلول عصبی ما چگونه بدون اختلال در کار یکدیگر
کار میکنند؟؟و...
که برام سخته بدونم
که چه خوبه ...چه بده
زندگی سخته ...
درس بدادم خدا جون...
منو ببین خدا...
دستام خالیه
دل مهر بونت نمیسوزه برام....
ولی گاهی گرفتارم...
برای لقمه ای نان
جای خوابی نام آن مسکن
برای همسری تا رازهایم را به هر نا اهل نفروشد
برای جان بیمارم
خداوندا گرفتارم...
اگر روزی رها گردم ازین گونه گرفتاری...
رها گردم...
بسویت شاد برگردم ...
و مردن اوج این زیبایی ایام من باشد...
ولی قبل از قیام مرگ شاید...
روزگاری از خودم مردم...
اگر مردم ...بدان بردم
خواستم که دیگر نخواهم...
ندا آمد امورت را به او واگذار کن و برو...
خواستم خدای را یاد کنم...
ندا آمد ارحام و خویشانت را یاد کن.
خواستم سیاست الهی را مشاهده کنم...
ندا آمد عاقبت گردنکشان را ببین...
خواستم صبر خدای را ببینم...
ندا آمد بر زخم زبان بندگان تحمل کن
می خواستم به خدا به پیوندم...
ندا آمد از بقیه ببر...حتی از خودت...
خواستم نور الهی را مشاهده کنم
ندا آمد از پرخوری و شکم سیر فاصله بگیر...
خواستم خدا را در عرش ببینم
ندا آمد به انسانی که به دستور خدا حرکت میکند بنگر...
خواستم صدای نفس خدا رااحساس کنم...
ندا آمد...صدای نفس عاشق صادق را بشنو
خواستم صدای نفس خدا رااحساس کنم...
ندا آمد...صدای نفس عاشق صادق را بشنو
خواستم صدای نفس خدا رااحساس کنم...
ندا آمد...صدای نفس عاشق صادق را بشنو
خواستم به خانه خدا بروم
ندا آمد قلب انسان مومن را زیارت کن
می خواستم دست خدارا ببوسم
ندا آمد دست کارگری را که درست کار می کند ببوس...
خواستم رنگ خدا را ببینم...
ندا آمد بی رنگی عارفان را بنگر...
خواستم جهره خداوند را ببینم...
ندا آمد بصورت مادرت بنگر...
می خواستم دستان خدا را بگیرم...
گفتند:دستان افتاده ای را بگیر
می خواستم دستان خدا را بگیرم...
گفتند:دستان افتاده ای را بگیر
می خواستم خدا را نوازش کنم...
ندا رسید:کودک یتیم را نوازش کن![]()
می خواستم خدا را نوازش کنم...
ندا رسید:کودک یتیم را نوازش کن![]()
می خواستم خدا را نوازش کنم...
ندا رسید:کودک یتیم را نوازش کن![]()
می خواستم خدا را نوازش کنم...
ندا رسید:کودک یتیم را نوازش کن![]()
صدای خدا را می خواستم بشنوم
ندا آمد به ناله و توبه گنهکار گو ش کن![]()
که من با باور تو... تا ابد جاوید میگردم![]()
مرا چون نامه امضا کن ...![]()
که من تایید میگردم...![]()
که من با باور تو... تا ابد جاوید میگردم![]()
مرا چون نامه امضا کن ...![]()
که من تایید میگردم...![]()
تو را با شفافترین واژه هایم ستایش
می کنم
درین ایامی که
اوهام
...
توسط انسانها... سخت... پرستش میشوند.
آرمانهایم را
در یک قمار نابرابر ...![]()
به
خداوند
باختم.![]()
...من هیچگاه احساس بدبختی
نخواهم کرد
چون تو که آفریننده خوشبختی
هستی...
در کنار من...وحتی نزدیکتر ...از من به منی.![]()
خدایا چرا ما اینقدر به تو
بدبین شده ایم؟؟؟؟؟؟؟؟
میریزد که سر ریز می گردد...پس مجبور میشوی یک
هزارم آنرا
در وبلاگت بنویسی...
والا ما را چه به وبلاگ
نویسی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!