چرا با خودمان تعارف داریم
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از کالی بیا...برسیم
بیوگرافی من پست پایین![]()
من عبد یاغی
مشهور به پررو و نا سپاس
متولد در لطف خدا هستم
در روز خدا
در شهر خدا
پدرم نور نام دارد
و مادرم خاک...
مرا عبد نامیدند
از کودکی در شهر به مدرسه شیطان رفتم
و با نمره خوب در رشته سرکشی فارغ التحصیل شدم
سپس به دانشگاه (اصطلاحا) رفتم و در رشته قیافه گیری کارشناسی گرفتم
کارشناسی ارشد را در تخصص غرور
و دکترا در رشته گردن فرازی را اخذ کردم
سپس در اداره شرک ورزی به رازق کریم... استخدام شدم
جایزه عبد یاغی را از ابلیس
و نشان پرفسوری در برابر خدا را... از سازمان عصیان گرفتم
اکنون در شهر تباهی محله ادعا
کوچه تظاهر بن بست فخر ساکن هستم
دنبال عزیزی هستم که این مدارکم را بستاند
و یک ذره روح تسلیم به من بدهد....
خدایا تو را به دوستانم هدیه میدهم
آخر آنها را خیلی دوست دارم![]()
![]()
![]()
...و برای ایشان دنبال با ارزش ترین هدیه بودم
پس جز تو نیافتم...![]()

...ای خدا
آنان نه به تعریف مردم شاد میشدند
نه به فحش مردم غمگین...
آنها خودشان را به تو فروخته بودند...
سالیانی ست
آنها رفته اند و مثل همیشه
دنیاداران از ته مانده شکار آن شیران خدا ...می خورند...
ما تو این دنیا چه کاره ایم؟؟؟؟؟
همه کسانی که به ما سر میزنند
در گوشه ای از دل ما
برای خویش قصری بنا میکنند
و تا ابد آنجا می مانند...
ادخل الجنه انتم و ازواجکم تحبرون...یعنی همین![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خدا آن جاست...من هم با دلت کار دارم
دلت را می ستایم و زیارت میکنم...
تو خودت...مخاطب من نشدی
همین دل تو را کشاند...
یعنی خدا راهنمایی ات کرد
دلت از هوس خالی شد عرش خداست....قربانتم![]()
![]()
![]()
![]()
آدمهای خوبی هستند
که تو رو دوس دارن...
خودشون این بلاگ رو لینک کرده اند...تشویق و
تبلیغ میکنند و کمک...
این خوبا رو جزو سربازان خودت قرار بده...آمین![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ببار ابر طراوت به شانه های تکیده
ببین که سرو به بستان به احترام خمیده
ببین که بغض در گلوی چکاوک
به یمن مقدم تو گریه گشته رهیده
تا دعاکنم
برای تو
...و هزار چشم
وبیکران اشک....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مرا از خود رهایم کن
گنهکارم دعایم کن
میان درد میسوزم
بیا کاری برایم کن
یه روزی مثال شبتاب
پر نور از رخ ماهم
یه روزی غمین و خسته
یه روزی بالها...شکسته
یه روزی اسیر دردم
دنبال دوا میگردم
حال یکسانی ندارم
سر و سامانی ندارم
یعنی من فقیر و عبدم
دنبال خدا میگردم..........![]()
![]()
![]()
![]()
ما کاسبیم اندر سر بازار هستی
کالای ما گاهی شعور و گاه مستی
گاهی خدا و گاه دین و گاه پاکی
آه از بشر این موجود نورانی و خاکی
ما زخمهایت را شمردیم
روزی زنامت سیر خوردیم
تو آبروی جمله خلق جهانی
ما آبرویت را ز جهل خویش بردیم
لحظات درام آنرا می سنجید
صحنه ها را میفشرد
ببیند چقدر اشک از آن میچکد
او باید موفق میشد
در گریاندن...
به هر قیمت......!!!!!
زندگی خرج دارد
مسکن چند برابر شده است
خوراک هم...
باید صحنه ها سوزناک تر ترسیم شوند...
دنبال حادثه ای تازه میگشت...
هیجان بیشتر......پول بیشتر....محبوبیت بیشتر
نیشتر... بیشتر
تلفن زنگ زد...
دعوت به یک مجلس...
محک زد...دید اهل فکر هستند...گفت وقت ندارم
زنگی دوباره...از بازار
سنجید....میارزید![]()
معامله انجام شد
...و حسین دوباره به مسلخ دنیا پرستان رفت![]()
![]()
![]()
![]()
حسین مهربان است
کاسب را کمک می کند تا کاسبی اش را بکند
و عاشق را کمک میکند تا عاشقی اش را
حسین کسی را منع نمی کند...
انسان خودش باید ادب را رعایت کند
...و بداند چه چیزی را میفروشد...وچه را میخرد....
شما نمی خواستید عصیان کنید
شرایط شما را وادار کرد...
و گرنه شما همان کودکان دیروز هستید
که پاکی و عشق و محبت و صدق را تداعی میکردید
اکنون نیز به کودکی تان برگردید
خداوند صبور و مهربان....منتظر شماست![]()
![]()
روح او معتکف دشت خدا کرببلاست
دل رخشنده او عارف آلاله سرخ
می رود از دل او اشک به پیمانه سرخ
چون من اورا به دعا یاد نمودم غمگین
ناگهان ملک وملایک همه گفتند ![]()
آمین![]()
![]()
میفهمی که جهان هم دارد به تو
نگاه میکند...........!!!!![]()
![]()
![]()
کافیست
بدانی که سیاهی نیست
روزهامان همه در بیرنگیست
آسمانها لیکن ...چون همیشه آبیست![]()
![]()
![]()
ای فراق
زیرا که در درون تو
شوق یک دیدار نهفته است....![]()
![]()
امروز فرشته ای مهربان
که مرهم درد تنهایی بود
از شانه ام پرید
بر جای خالی او
به یقین تاول دلتنگی خواهد رویید
اما فرشته ها بخدا تعلق دارند...
برای پست بارش شعری نوشتم![]()
ناگهان گم شد.....![]()
گمانم که خدا آنرا ![]()
برای خویش برداشت...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()