تصمیم بگیریم سال آینده مان برای خدا باشد...
عزیزان خدا تنهاست...اما شیطان
مثل همیشه سرش شلوغ است!!!!
به تو که همه ثروت هستی هستی
چقدر شیرین و امید بخش است...
وی در کوهستان معتکف شده بود ...تا خدای را ملاقات کند
در کنار صومعه او آبگیری بود که کودکان شرور روستا غورباقه ها
را می کشتند و تفریح میکردند
...و یا گربه ها را می آزردند
او صدای ناله حیوانات را می شنید ...اما کماکان در صومعه معتکف
بود....
مسیح بر آستانه در ایستاد...و بلند او را خواند:
مسیح:به راستی تو که را عبادت میکنی؟
زاهد:خداوند مهربان را...و عیسای مقدس را
مسیح:وای بر تو که آزار حیوانات را مشاهده نمی کنی!!!
خودخواهی بالاتر از این ...که تو آزار حیوانت را در کنار صومعه خود می
بینی...و پیوسته در محراب دعا میخوانی؟؟
زاهد:من غرق عبادت خدای بودم!!
مسیح:مگر توجه به مخلوقات خدای عبادت نیست؟؟
زاهد:شماره اذکارم فراموش میشد....
مسیح:مگر ذکر برای چیست؟؟جز برای یاد خدای...مگر از مشاهده
آفریده های خدا بیاد او نمی افتی؟؟
زاهد در اندیشه فرو میرود...قدری فکر میکند...آنگاه از صومعه بیرون
می آید...
مسیح:ابتدا باید از آن عبادتهایت توبه کنی
سپس بچه گربه ای را که کودکان آزرده بودند به او می سپرد...و میفرماید:
این گربه را تحویل بگیر ...و به او رسیدگی کن...تا پایان دوره اقامتت در
صومعه...من باز خواهم گشت...پذیرش دعای تو منوط به رضایت قلبی
این بچه گربه است...
مسیح میرود و زاهد متحیر به راه مینگرد
بچه گربه مجروح ناله میکند
مرد زاهد ردای خود را به او می پیچد
...و به صومعه میرود...تا عبادت خویش را تصحیح نماید....
***
بعد از مدتی مسیح بر میگردد
قورباغه ها اطراف صومعه آواز سر داده اند
مرد کودکان را می پاید تا به حیوانات برکه آسیب نرسانند
مسیح:سلام زاهد واقعی...
زاهد:بادست گربه را که بزرگ شده و ازدواج کرده نشان میدهد
ومیگوید....انجام دادم فرمان تورا ای قدیس!!
یک گربه تمیز با شش بچه گربه کنار صومعه بازی میکنند
مسیح:حاجت تو چیست؟از اعتکاف....
زاهد:بچه ندارم...
مسیح: به خانه برگرد...خداوند به تعداد همین بچه گربه ها به تو
فرزند عنایت خواهد نمود!!!!!!
آنجا همه غرق شادی بودند...و مسیح در راه آسمان...
اینهم مروارید و الماس...هدیه خدا به بشر ناسپاس...
برویانم خدایا...
از درون هسته چوبین خودخواهی
به رویم ...تا خود آگاهی...خدا خواهی
بهار...یعنی خدا هست!!!!
خدا....به همین نزدیکی است...
به همین صمیمیت!!!
دنیا رفتنی است!!!!!!!!!

دوستت دارم...شفاف...شفاف
پس جاودانم
تو ایمان منی
بی تو نمانم
حضورت بیکرانه
وجودم پر شد از شعر و ترانه
خدای بیکرانه...جاودانه...خالق عشق و ترانه
عاشقانه ترین ها...لایق خداست...الکی خرج نکنیم!!
خداجون....بگرد واسه ما یک حسن و خوبی
پیدا کن ....که به واسطه اون ارزش لطف
تو را پیدا کنیم...

.هر کی قهر کنه و بره....
اون نمیره...
چه حس خوبی!!!!
آخ جون ....همیشه هست!!!
انقدر خدا خوب و صمیمی است
که نمیتوان باور کرد...
از شدت در دسترس بودن...
درک او مشکل شده است
مرد زارع با دستان پینه بسته زمین را میکاشت
تا گروهی در شهرها محصول دسترنج او را بخورند
و او را به اسم دهاتی و بی فرهنگ و محروم و عقب مانده
به مسخره بگیرند...
مسیح:
سلام بر تو ای بنده خدا...
زارع:سلام بر تو ای بنده صالح خدا
مسیح:حالت چگونه است برادر
زارع:حال من بسیار خوبست...هرچه از خدایم میرسد خوبست...
مسیح:حتی بیماری؟
زارع:من بندرت بیمار میشوم...چون مال حرام نمی خورم...غذای کهنه نمی
خورم...با طبیعت هستم...باخورشید بیدار و با شب می خوابم
اما وقتی بیماری هم آمد آن را میهمانی از سوی خدا میدانم...از آن پذیرایی
میکنم تا...خودش برود...
مسیح :آفرین بر تو...که طبیعت اینگونه تو را شکر گذار بار آورده است
آیا کتاب هم میخوانی؟
زارع:آری ....این جهان را میخوانم...آسمان را ...سوره زمین را...آیه آب را...
مسیح:پس کتاب خودت چه؟
زارع:آن را به من بیاموز ...ای بنده خدا
مسیح:خودت را روزی در زمین بکار....بدون شک سبز خواهی شد...و جهان
از تو خواهد رویید
زارع:عجب نکته ای را فرمودی ای بزرگمرد...براستی اگر رسولان خدایی نبودند
هیچ هسته ای شکوفا نمی شد
مسیح:اکنون خدای را بر این حقیقت که بر تو باز شد سپاس گوی
زارع بر خاک می افتد تا خدای را سجده کند
ومسیح همراه دعای او به آسمان میرود.

ای مهربانترین...
دستهام را در هیاهوی زندگی مادی قرن بیست و یکم...
تنها مگذار...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

خدایا...من به تو امید دارم...از همه بریده...
والا...من همان کودکم
که برای تو گریه میکردم...
در آستانه تولد.....
بالا پائینم نکن...
مایه ندارم...
آبروم میره...نوکرتم!!
تویی نور امیدم
شباویز سیاهم
تویی صبح سپیدم...

تو مرا ميخواني!!!!!!!!!

تو مرا ميخواني!!!!!!!!!
هنگامی که به پاسبانی مشغول بود...
مسیح حال وی را پرسید...
مسیح:سلام ای مردی که فقط به وظیفه ات فکر میکنی!!!!!!
سرباز:...و همچنین به دستور فرمانده ام
مسیح:خواب و خوراکت چگونه است؟؟
سرباز:بعد از انجام وظیفه ام ...فرمانده اجازه داد چیزی می خورم
مسیح: خوابت ؟؟
سرباز:بیدارم...پاسبانی میدهم...فرمانده اجازه داد ...می خوابم.
مسیح:میتوانی در وظیفه ات تغییر ایجاد کنی؟
سرباز : محال است ...دستور دستور است...باید بی کم و کاست اجرا شود
مسیح:توجیه چه؟ میتوانی توجیه کنی خطایت را؟؟
سرباز:خیر خطا خطاست...فرمانده باید تصمیم بگیرد که ببخشد یا مجازات کند.
مسیح:خانواده ات چه؟
سرباز:فرمانده اجازه بدهد میروم آنها را می بینم و برمیگردم.
مسیح:تو و فرمانده؟
سرباز:من باید نهایت احترام و اطا عت را از فرمانده بجای آورم...او هر طور که صلاح
بداند عمل میکند.من به دانش او اعتماد دارم...او به اطاعت من...
مسیح روی به آسمان میکند...به گونه ای که تمام جهان در تمامی زمانها
و مکانها بشنوند...آرام و شمرده میگوید...
مسیح:آهای آدمها.....اگر اینگونه که این سرباز به زندگی نگاه میکند....
واینگونه که او تسلیم فرمان فرمانده است...و اینگونه که او دستور فرمانده را
لازم الاجرا میداند....و اینگونه که او خواست فرمانده را بر خواست خود برتری میدهد
شما با خدای تان ....اینگونه بودید...همه شما مسیح میشدید...
براستی دین واقعی همین است ....
مسیح آنگاه به قصد نوازش به سرباز نزدیک شد ...که بلافاصله او اسلحه خویش
را بر وی نشانه رفت...
مسیح:من قصد نوازش تو را دارم...سرباز...من پدر مقدس هستم.
سرباز:من شما را میشناسم...اما دستور فرمانده را اجرا میکنم...
مسیح:آفرین...حتی همین کار تو نیز درست است ...تو باید که اینگونه باشی
سرباز:مرا عفو کن ای مسیح...
مسیح:تو وظیفه ات را انجام دادی...پس نگران نباش...آفرین سرباز...
مسیح عروج کرد ...در حالیکه سرباز خبردار ایستاده بود ...و آرام اشک میریخت!!!
مسیحای من...
اکنون که من از خویش بسی دلگیرم
تو به من خسته تسلایی ده
در دل خاموشم
آوایی ده
سخت دنیا زده ام
لیک ای پاک ....تویی پاک و مجرد اکنون...
به من مرده بیا جانی بخش...
چون علی(ع) نانی بخش....

فواره های عشق خویش را ....در جان ما منفجر کن!!!
خدای را می خوانم
نه برای لقمه ای نان...
نه برای التیام ترس...
نه برای جاذبه بهشت
او را می خوانم...
چون به هر طرف که نگاه میکنم ...
خویش را به او بدهکار می بینم...
بیایید
از خدا طلبکار نباشیم............
![]()
سوسن چلچراغ...هدیه خدا به من و تو.....چه خدای خوبی!!!!
لیکن کسی مجال ندارد
که حال او را بپرسد
اگر مجال داشت نگاه ندارد...
همه میدوند...دنبال چی؟
خودشان هم نمی دانند!!!!!!!
او که آنقدر کنار آتش ایستاده بود که هوای بهار برایش زمستان
می نمود.
مسیح او را دوست داشت چون او خیلی به آتش نزدیک بود و بعلاوه
قوت مردم را از لابلای آتش در می آورد...
مسیح:سلام بر تو ای برادر کارگرم...
نانوا:سلام ای نجات دهنده انسانها از آتش...من بیش از بقیه قدر تو را
میدانم...چون من آتش را خوب میشناسم ...و بیشتر از زن و فرزندم با
آن مانوس هستم.
مسیح:به مردمان نان خوب بخوران...تمیز کار کن که تو امین مردمی...
...ونان توانگران را بیش از حد برشته مکن...ونان فقرا را سوخته و خمیر
مخواه تا از همین آتش تنور در امان باشی...
اسراف در هر ملتی ویران کننده جامعه است...و عمده اسراف در نان مردمان
میشود...و نان مردم را تو می پزی...پس میتوان گفت تو در سعادت
جامعه سهیم هستی...نقش خود را کم مپندار
و دولتمردان نیز نباید نقش تو را کم بپندارند...حتی اگر حیات خود را بخواهند...
نانوا:مسیح مقدس ...از امروز آتش با من به گونه ای دیگر سخن خواهد گفت...
مسیح :تو بیش از اینکه به آتش نزدیک باشی به بهشت نزدیکی...اگر دقت نمایی
مسیح عروج کرد...
لیکن از آنروز به بعد نانهای آن نانوایی مزه ای مطبوع تر یافت...و سلاطین و گدایان
در یک صف از آن نان می ستاندند...

با خدا شفاف باشیم......اینجوری!!!!!!!
با جمله جهان..در پی روی تو دویدیم... رفتیم ولی حیف...به مقصد نرسیدیم

...قربون کبوترای حرمت
جز بنده ناچیز تو؟؟
من بهارم
زنده تا پاییز تو
تو بهاری بی خزان
پس خدایا...من ز لطفت... زنده هستم بیکران...

هیچی واسه مون کم نذاشته
هرچی رو داده خوبه...
نداده هم خوبه
دوستان بیاین به خدا خوشبین باشیم....
مردم
را به خویش مشغول داشته بود...
مسیح:این هبوط سیزدهم من است ای ساحر
کاهن:دور شو ...دور شو ...که نحوست سیزده مرا نگیرد...
مسیح:روزی که با مهر خدای آغاز و با عشق او پایان میگیرد...چرا باید
که نحس باشد...نحس آنانی هستند که بجای خدای...به جادو پناهنده
میشوند
نحوست در گرایش انسانها به بدیهاست... وگرنه خدای نحسی آفرین
نیست...
کاهن که قدرت روحی مسیح او را منفعل کرده بود...گفت
کاهن:ما باید این خرافه ها را گسترش دهیم تا مردم به ما جلب شوند...
مسیح:وای بر شما ...که مسیر مردم را از حرکت بسوی خدا ...بسوی
خویش
منحرف میکنید...آن هم برای قدری زر و سیم...توبه کنید که راه تان بس
خطیر است.
کاهن:ما سعی کردیم به مردم بقبولانیم...نحوست گربه های سیاه ...
چشم های نافذ
را و نحوست اعداد را ...و حروف را ...و مکانها را...
مسیح:پس شماپیشوایان نحوست شده اید ...همانگونه که پیامبران
پیشوایان سعادت اند.
کاهن:ما از دنیا طلبی به این روزگار افتادیم...حال باید توبه کنیم...
مسیح:پس مردمان را که تربیت نحس کرداید ...چه خواهید کرد؟؟؟
کاهن: وای بر ما...
مسیح: به آنها بگویید ...نحوست از عمل ها ...نیتها...و خدافراموشی
آنهاست...نه از آفریده های
خداوند حکیم...
در میان تاسف های کاهن و پیروانش مسیح از شهر جادو و خرافه ...راه
آسمان در پیش گرفت...
کجا میتونم مثل تو...خدایی پیدا کنم
که منو تحمل کنه؟؟؟کجاااااااااااااااا؟؟؟
یه عده لحظه سرد
یه عده بی تفاوت
یه عده بی هماورد....
یه عده آتش تند
یه عده نمره رند
یه عده اهل بازی
با پول و سکه و پوند
یه عده اهل حرف اند
یه عده خیلی ژرف اند
یه عده رو سیاهند
یه عده مثل برف اند...
یه عده بی حیایند
یه عده بی ریایند
یه عده اهل تردید
یه عده با خدایند...........
آهای انسانها...به کجا چنین شتابان
.....میتازید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پس مسیح تصمیم گرفت تا به مدرسه ای فرود آید...
صدای کودکان که آینده را انتظار میکشند...از همه جای
مدرسه شنیده میشد
مسیح کودکی یتیم را که برای درس بابا آب داد بغض
کرده بود...نوازش کرد
سپس کودکی را دید که چون فقیر بود هر روز کتک میخورد
و آنگاه کودکی را که خدمتکاران مقش اش را نوشته بودند...و لی
بیست گرفته بود
پس بر آشفت...و به معلم وی گفت:
چرا عدالت را فدای ظلم میکنی؟میدانی که یک معلم اگر روح مادی داشته
باشد
حرام است به کلاس وارد شود...
یک معلم که چشم به مال و منال خانواده شاگرد خود دارد...
به مستی میماند
که دارد نماز میخواند...
معلم:زندگی خرج دارد
مسیح:چرا برای تامین معاش این راه را برگزیدی...
شغل دیگر اختیار کن...مگر پیامبران
برای آموزش بشر به جیب آنان چشم دوخته بودند...؟؟
معلم: ما که چون مسیح نمی شویم!!
مسیح :ولی در جایگاه مسیح هستید...
بروید در مزرعه کار کنید...تا معاش تان تامین شود...سپس دقایقی تعلیم
دهید...برای خدا
آنگاه مسیح با صدایی رسا گفت:اگر امروز در جهان جنایت هست...ظلم
هست...دزدی هست
تعدی هست...تجاوز هست...جنگ هست...به این دلیل است که دیروز
معلمان به وظیفه
خود عمل نکردند...اگر میخواهیم فردایمان پاک باشد...
باید که امروز معلمان مان پاک باشند
پس باغبانی که درختان مدرسه را هرس میکرد...به مسیح نزدیک
شد...مسیح اورا احترام
کرد...و گفت این یک معلم است...باغبانی میکند...و شامگاهان فرزندان خود
را با حقایقی
که از درختان آموخته است پرورش میدهد...ای مرد ما را هم به حکمتی
میهمان کن.
مرد باغبان:من در درختان دیدم که ریشه در خاک دارند...از ذرات خاک
دستگیری میکنند
آنها را از تاریکی عمق خاک بالا می آورند...و در برابر خورشید به شکوفه
تبدیل میکنند
پس از درخت آموختم و به فرزندانم گفتم...از خلایق
دستگیری کنید و آنها را از ظلمات
جهالت به نور الهی راهنمایی کنید...برای خدا...
پس خودتان هم مثل درخت رشد خواهید
کرد!!!!!!!!
مسیح در حایکه اشک در چشم داشت گفت:
این معلم واقعی است...اوست که میتواند
انسان کامل تربیت کند...پس روی کودکان را...و دستان پینه بسته
باغبان معلم را بوسید
و راه آسمان را در پیش گرفت.

خدایا چگونه است که انسانها از کشتن یکدیگر سیر نمی شوند
عجیب اینکه این جنایات هم بنام تو انجام میشود!!!

این هم یه عکس از خانوم گل که حالا خوشحاله!!!
خدایا تشکر
امروز با معجزه
ای من و دوستانم را یاری کردی
همه ما از تو تشکر میکنیم...بینهایت
میخواهید بدانید.... ببینید....
برخورد آذرخش به مجسمه مسیح-که مسیحیان ساخته اند-ریودوژانیرو
آیا این اعتراض مسیح نیست؟؟؟
میگویم:من عاشق مسیح هستم...آیا شما عاشق مسیح
رامسیحی می نامید؟
به راستی اگر مسیحیان عاشق مسیح بودند...آیا افریقای گرسنه
وجود داشت؟؟
و عراق مجروح...؟
و فلسطین درد کشیده...؟
و افغانستان محروم...؟
عاشق مسیح آنست که تعالیم مسیح را در جان خویش پیاده
کند....نه اینکه در واتیکان بنشیند
و بر قتل عام کودکان و زنان...از میان انبوهی
لباس زرین ...فقط تاسف بخورد!!!!
هنگامی که میخواست دو زوج را به خانه بخت بفرستد
پس به آن روحانی گفت:
از شیوه زندگی جدید چه به آنها آموخته ای که آنان را به عقد
یکدیگر در می آوری؟؟
روحانی تاملی کرد...و دید واقعا آنان را زندگی نیاموخته است...
پس متاثر شد ...و گفت :شما هم به ایشان بیاموزید هم به من...
که تاکنون زندگی را ندانسته ام.
پس مسیح فرمود:
همانا ازدواج تشکیل یک کشور مستقل است...
همانگونه که یک کشور باید اقتصادو فرهنگ و سیاست و اطلاعات و ارتش
و ارشاد و دادگستری و هنر و خدمات و وزارت داخله و وزارت خارجه و
حسابرسی
و...همه شئونات را مستقلا دارا باشد...پس خانواده نیز باید اینگونه باشد.
روحانی:آیا این امکان دارد؟
مسیح:آری مگر اولین مملکت مستقل را پدر ما حضرت آدم تاسیس نکرد؟ در
حالیکه
جمعیت مملکت او فقط یک نفر بود؟
روحانی:درست میفر مایید سرورم
مسیح:در این مملکت مستقل استقلال خود را در سه جنبه حفظ نمایید
۱- در تولید یک نسل سالم
۲-در ایجاد یک محیط سالم
۳- در ایجاد یک تغذیه سالم
روحانی:سلامت در چیست ای فرستاده خدا؟
مسیح: در اینکه حق را رعایت کنید
روحانی:حق را چگونه بشناسیم
مسیح:فقط از راه علم میتوان حق را شناخت...
آنگاه مسیح بزرگ خطاب به روحانی گفت :حالا میتوانی این دو را پیوند دهی
و باید که دختران و پسرانم از پیوند نا آگاهانه سخت بپرهیزند...که جانیان تاریخ
از این پیوند ها زاده شده اند.!!!!!!!!!!!!!!!!!
روحانی آن دو را پیوند داد ...
آنان هنگامیکه میخواستند از مسیح تشکر کنند...او به آسمان
عروج کرده بود!!!!!!!!!
...اگه بدونی خدا چقده دوستت داره...
دق میکنی...
* دعا بكن ولی اگر اجابت نشد با خدا دعوا نكن و میانه ات به هم نخورد ، چون تو جاهلی و او خبیر و عالم است . خدا كاری را اشتباه نكرده است كه با دعای تو به اشتباهش پی ببرد و آن را درست كند . بخل هم نورزیده است كه با التماس تو دست از بخل بردارد و آنچه را به مصلحت تو بوده و در اثر بخل نداده بود ، به تو بدهد .
آیا وجدانی آرام داری؟؟
اگر این گونه است ...خدای را برای نعمت بهشت
شکر گذاری کن...
آن بانو در حال انجام امور روزمره مسیح را نیز به زیبایی
یاد میکرد...هنگامی که مسیح بر آستانه در ایستاد آن بانو
سر بلند کرد.... آن پیامبرخدا را شناخت.
مسیح گفت:معدود کسانی مرا شناختند ای بانو!!!!!!!!!
بانو:من همیشه با یاد شما هستم پدر مقدس...
مسیح:من نیز شما را دعا میکنم...
بانو:درسی به من یاد بدهید...
مسیح: به اهل خانه ات غذای حرام مخوران...
به علم آشپزی وارد شو...
-تنهایی ات در خانه نعمت است آنرا به کار خارج خانه عوض مکن
-در تنهایی خدا را یاد کن
-امور خانه ات را برای خدا انجام بده...و انتظار تشکر نداشته باش...
-از مقایسه خود با ثروتمندان بپرهیز
-بدان که برای تربیت فرزند ابتدا خود باید روحی پاک داشته باشی
-بچه هایت را با عشق بزرگ کن
-تنهایی تو در خانه فرصتی است تا به خدا بیندیشی
-بدان که تاریخ در دستان توست...و مسیح مقدس اگر اینگونه بودی از تو راضی است.
مسیح از آن بانو خداحافظی کرد...
و آن روز آن خانه به نور پیوند خورد
آن بانو مسیح را شناخت ...اما کسی آن بانو را نشناخت...آخر بانوان مسیح شناس همیشه
در پرده میمانند!!!!!!!!!!!!!!!!
پدر مقدس مهربان و دعا گو بر آستانه بهشت ایستاده است
تا شاید فرزندان بازیگوشش...لحظه ای از بازی دنیا باز ایستند
و به او توجه کنند...تا ایشان دستگیری کند ...و به بهشت رهنمون
شود...اما دریغ از یک لحظه توجه.....دریغ.....دریغ
جایی که صحبت از فکر بود و اندیشیدن
پس آن جمع که بشدت غرق در اندیشه !!!!می نمودند
متوجه آمدن پیامبر خدا نشدند....
مسیح سلام گفت...
رئیس فلاسفه نگاهی از سر تردید به آن بنده خوب خدا انداخت...
فیلسوف:ماهیتت را بازگوی...آیا بر اسطقس ستبر هستی یا بر مدار تشکیک؟
مسیح لبخندی زد...با یک دنیا محبت و گفت لبخند من محبت من است
وهر شک را می برد...مثل باران که غبار را میشوید...
فیلسوف: ما خواصیم...بازبان عامیان صغری و کبری مچین!!
مسیح:شما گوئیا آنقدر سر گرم زیبا حرف زدن شده اید...که حقیقت را فراموش
کرده اید...مگر خدا و رسولانش با شما به فلسفه سخن گفته اند؟
فیلسوف:مسیح هم مردی عامی بود...فلسفه نمی دانست..!!!!!!!!!!!!!!!!!!
مسیح:آیا کودکان فلسفه میدانند...که دلهای پدر و مادرشان را تسخیر میکنند؟
شما به کدام راه میروید؟آیا درخت با فلسفه به شما میوه میدهد؟
آیا گل با فلسفه می شکفد....عشق شما به تعقل نیست...شما شیفته خود
شدید...و مسیح را عامی پنداشتید...
مسیح از میان شما میرود تا راحتتر خود را بپرستید...
مسیح رفت ...و فلاسفه هنوز در شک مانده بودند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یا عیسی!کم اطیل النظر؟واحسن الطلب والقوم لا یرجعون
ای عیسی !تا کی چشم به راه باشم وپی گیری کنم ومردم به سوی من باز نگردند
بدانیم که دستهایی از عالم غیب سالهاست برای
در آغوش کشیدن ما منتظرند...کافیست تسلیم
باشیم به ...قانون جهانی محبت خداوند...
که خانواده پادشاه در آنجا زندگی میکردند.
مسیح خودش را به یک شاهزاده رساند که در سایه درخت
با خدمه خویش به استراحت مشغول بود...
شاهزاده فربه بود و غرق طلا...
مسیح: جهان را چگونه می بینی؟؟
شاهزاده:جهان را خادمانی میبینم در خدمت خویش
مسیح: آیا مرا هم؟؟
شاهزاده:تفاوتی نمی کند...
مسیح:مگر تفاوت تو با آن کودک کارگر چیست؟؟
تازه آن کودک مقاومت بیشتری هم در برابر مشکلات دارد
گرسنگی را بهتر از تو تحمل میکند...
میتواند روی خاک بنشیند...
و با یک کفش مستعمل تا صبحگاهان از خوشحالی بیدار بماند...
شاهزاده:خوب ما ثروت داریم...و او ندارد...
مسیح:مگر نه اینست که شما این ثروت را از خراج سنگین از گرده
اینان بدست آورده اید؟؟ شما خادمان آنان هستید...نه اربابانشان...
شاهزاده:به مقام ملوکانه ما اهانت میکنید؟؟
مسیح :این مقام پندار شماست...و تابلویی که مدیحه سرایان برای
شما ترسیم کرده اند...شما هنگام مرگ نزد خدا یکسان هستید....
تازه آنها که عمری خاک نشین بوده اند...بهتر در خاک گور رفتن را خواهند
پذیرفت تا شما که در ابریشم غنوده اید...
شاهزاده:عیش ما را خراب میکنی رعیت...
مسیح:آری مسیح نیز در شمایل یک رعیت است...
حاکمان وقتی از رعیت فاصله گرفتند...همنشینی پیامبر خدا را نیز ازدست
خواهند داد....!!!!!!!
...آری ...شاهزاده وقتی مسیح را شناخت که او در ازدحام رعایای شهر
محو شده بود...!!

که خویش را با تمام بزرگی همنشین ما خاکیان
قرار داده است...

مسیح من تو را هر روز در جانم احساس میکنم
مشغول بود...
مرد زاهد تسبیحی در دست و ردایی بر دوش داشت...عبادتهای فراوان او را
نحیف کرده بود
مسیح:درود بر تو ای عابد خلوت نشین
مرد زاهد ذکر میگوید و پاسخی نمیدهد...
مسیح:گویا عبادت خدا تو را از توجه به مخلوقات او باز داشته است؟؟
مرد زاهد سرش را تکان میدهد
مسیح :سخنی بگو
مرد زاهد:من فقط با خدا سخن میگویم...وبا سرورم عیسای مسیح!!!!
مسیح:فکر نمی کنی خداوند مسیح را در میان همین خلایق پنهان کرده
باشد؟؟؟؟
همین انسانهایی که تو از آنها گریخته ای؟؟؟
مرد زاهد:ببین...تمرکز مرا برهم مزن...مسیح نشانه هایی دارد که من
میدانم
مسیح:همین که او چون سایر مردم زندگی میکند برای تو کافی نیست؟؟
باید چون پاپ
در انبوهی از زر و سیم و لباس فاخر و زربفت غنوده باشد؟؟
مرد زاهد:تو داری مزاحم ارتباط من با مسیح مقدس میشوی
مسیح:من مزاحم ارتباط تو با آن بنده خدا نیستم...این نفس توست که در اثر
عبادت
مغرور گشته است...آن را چاره کن...فرار از مردم چاره تو نیست!!مردم
گریزی تو نگذاشت
که مسیح را در برابر خودت ببینی...!!!در پذیرش مسیح ...من آن زن روسپی
را از تو ای زاهد
مغرور آماده تر یافتم...نفست را چاره کن...از غرور عبادت و طاعت!!!!!!!!
مرد زاهد تازه دانسته بود که مسیح در برابرش بوده است ...در حالیکه
مسیح به آسمان
بازگشته بود....
امت خویش را مینگرند...
دست در گردن یکدیگر...

پیامبران و مسیح یک موهبت بزرگند
فریاد میزدند...
مسیح:سلام مرد بازاری
تاجر:سلام...چه کالایی می خواهی
مسیح:روحت را...!!!!
تاجر:یکه خورده میگوید...روح...مگر قابل معامله است...بعد فکری در ذهنش
جرقه میزند
مسیح آن را میداند...پس میگوید:
موعظه مرا نیز برای خویش کالا نمودی ...و حالا داری به فروش آن می
اندیشی؟؟
تاجر:ما دنبال پول هستیم...برای ما تفاوت نمی کند...حتی اگر مسیح
مقدس بر ما
دوباره هبوط کند و بتوان آنرا بعنوان برده فروخت...پس ما وی را می
فروشیم...مسیح ما
پول است.
مسیح:یعنی شما پول را می پرستید یا خدای را...
تاجر:سرش را به مسیح نزدیک و آهسته میگوید:خودمانیم...مرد ژنده
پوش...خدا هم اگر
از عرش هبوط کند ...و بتوان از گرده وی پولی در آورد پس ما تاجران به وی
رحم نخواهیم کرد
به هر حال ما تاجریم...و هر چه که هست از مادیات و معنویات میتواند کالای
ما باشد...
مسیح مقدس راه نصیحت را بر این مال پرستان بسته میبیند...پس هنوز
تا قبل از اینکه مرد تاجر
وی را نفروخته است...قصد عروج میکند!!!!!
خدا خداست...
همیشه گی...
صمیمی...
خیر خواه...
رازپوش...
دلسوز...وبسیار بسیار بسیار ...مهربان...
جایی که کارگران چون مورچه گان ...از یک درب ورودی وارد میشدند
و در کنار کوره های بزرگ کار میکردند...و آرام آرام می مردند...
مسیح سنگ آهن بزرگی را از دوش یک کارگر برداشت...با بالا پوشش
عرق هایش را پاک کرد...
وگفت: چقدر حقوق میگیری برادر؟؟
کارگر: بخور نمیر...
مردی چاق و متکبر را نشان داد و گفت :ثمره کار مرا...یعنی خونبهای مرا ...این
زالوی چاق میخورد...او صاحب کارخانه است.
او برای ساکت کردن وجدانش یک یتیم خانه دایر کرده
است...البته می خواهد ایتام را نیز در آینده به این کارخانه بیاورد...
او کارخانه اش را بنام تو نامیده است...وقتی کارگران اعتراض میکنند
...می گوید...از کارخانه مسیح بیرون بروید...
مسیح:ولی این در تعالیم من نیست...
درین هنگام مالک کارخانه به آندو نزدیک میشود ... و فریاد میزند....کار کن
...تو ای غریبه ...در کارخانه مسیح چه میکنی...نگهبان....نگهبان....این مرد را بیرون بینداز
مسیح زیر لب میگوید :آن مسیح منم...
فریاد مرد چاق بیشتر میشود نگهبانان میدوند...و مسیح آهسته محو میشود.....
...اینک مسیح بر آستانه وجدان بشر
ایستاده است.

جایی شبیه استامبول...خانمی زیبا ولی نگران...
کنار خیابان ایستاده بود...
آن مجسمه مهربانی به وی نزدیک شد...وسلام گفت:
زن:سلام...بریم؟؟
مسیح:کجا؟؟
زن:هر جا که شما می خواهی...
مسیح:ببخشید...منظورتان چیست...شما کی هستید ...اینجا کجاست؟
زن:اینجا محل ایستادن زنهای خیابانی است ...برای خود فروشی...
مسیح:شما خود فروشید؟
زن:مجبورم...دیروز برای پیدا کردن عشق...امروز برای لقمه ای نان...
مسیح:روحت را هم می فروشی؟
زن :روح یک خودفروش زیبا نیست...کسی نمیخرد...
همه دنبال جسمم هستند...
مسیح:درست میگویی گناه روح را کدر میکند...
خود فروشی نکن...خدا تورا می بیند...
زن:خود فروشی من بدتر است...یا آن که دین می فروشد
...یا آن که حق را به باطلی...
یا آنکه آبروی انسانها را...
یا آنکه مسیح مقدس را...برای روبراه شدن سور و سات کلیسا...
مسیح:برای کار خودت توجیه میاور...
لاکن کار آنها بدتر است...ولی تو نیز میتوانی بازگشت
به خدا را تجربه کنی...
بیا جامه رویین مرا بفروش...و تنت را مفروش...و امشب را با خداوند
صمیمانه صحبت کن...خدا...تو را دوست دارد...
مرا بسوی تو فرستاده است تا تو برگردی.
زن:جامه را میگیرد...توبه را در چهره اش میتوان دید...
چقدر انسانها زود توبه میکنند....
میپرسد...این جامه مندرس را کسی از من نمی خرد...
مسیح میگوید:چرا ...اگر بگویی جامه مسیح است آنرا به بهای گزافی میخرند...
آخر این مردمان
به خود من کاری ندارند...آنها لباس می پرستند!!!!!!!!!!!!
...و مسیح با لبخندی عروج میکند..........
زن:یعنی...تو!...مسیح...آه خدای من !!!
...یک خود فروش!...مسیح؟...خدای من! ...قابل باور نیست
من بخشیده شدم...تو رسولت را بر من فرستادی؟...
او نام مسیح را فریاد میزد...و مردم با شک مینگریستند...
که هر روز با یک نیت پاک زاده میشود
و با یک نیت بد میمیرد...
ای بنده مهربان خدا
ای مسیح مقدس...
کودکی سیاه در کنارش ایستاده بود...مهربان ...صمیمی
مسیح کودکان را بسیار دوست دارد...چون آنها دروغ گفتن
را نمی دانند...
مسیح:حالت چطور است عزیز دلم...
کودک: گرسنه ام
مسیح:چرا؟
کودک : در کشور من جنگ داخلی جریان دارد...
مسیح :تقصیر تو چیست؟
کودک: آن مردان گنده کودکها را نمی فهمند
مسیح:برویم از نیروهای امدادی برایت غذا بگیریم...
تعدادی نیروی امدادی کلاه آبی ...که معلوم است خودشان
سیر هستند هر از چندگاهی مقداری غذا در دستان گرسنه ها میریزند
مسیح میبیند کودک نمی تواند جلوتر برود...از لابلای جمعیت...بازحمت فراوان میرود
و قدری غذا می آورد...
کودک می خندد و میگوید:ای مسیح مقدس متشکرم...
مسیح بیاد جامه های زربافت پاپ می افتد...تن برهنه کودک را می بیند...
و قطره ای اشک از چشمانش فرو می غلطد...
کودک را می بوسد و عروج میکند....
شما...نیاز مبرم دارد...
آن ینده خداوند...چون وجدان فراموش شده هستی...
خود را در گلستانی یافت...
مردی با ریش بلند به کاری مشغول بود
مسیح به وی نزدیک شدو
...و سلام کرد
مرد عصبانی بود...و مشکوک
مسیح پرسید:برادر این کدام سرزمین است؟
مرد بی حوصله جواب داد ...افغانستان
مسیح پرسید :تو چه میکنی برادر
مرد گفت :تریاک میکاریم...تا به غرب بفرستیم
مسیح:چرا غرب؟
مرد:آنان کافر هستند...می گویند مسیح پسر خداست!!!
مسیح: البته او پسر خدا نیست...او بنده خداست...خداوند که زاد و ولد نمی کند...
ولی شما...بجای آگاهی دادن با منطق نیکو...خانمان آنها را متلاشی میکنید؟؟؟؟
مگر دین شما چیست؟
مرد: ما مسلمان هستیم!!!
مسیح:ولی برادرم محمد(ص) اینگونه نفرموده است...
مرد:ادعای برادری رسول را میکنی؟حکم تو مرگ است...مرد بسرعت اسلحه اش را
بسوی او نشانه میگیرد...
ومسیح خداوند را میخواند...که مرا از این جهل مرکب به آسمان عروج بده...
و با دلی خونین به آسمان عروج میکند....