آهای انسانها...به کجا چنین شتابان
.....میتازید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پس مسیح تصمیم گرفت تا به مدرسه ای فرود آید...
صدای کودکان که آینده را انتظار میکشند...از همه جای
مدرسه شنیده میشد
مسیح کودکی یتیم را که برای درس بابا آب داد بغض
کرده بود...نوازش کرد
سپس کودکی را دید که چون فقیر بود هر روز کتک میخورد
و آنگاه کودکی را که خدمتکاران مقش اش را نوشته بودند...و لی
بیست گرفته بود
پس بر آشفت...و به معلم وی گفت:
چرا عدالت را فدای ظلم میکنی؟میدانی که یک معلم اگر روح مادی داشته
باشد
حرام است به کلاس وارد شود...
یک معلم که چشم به مال و منال خانواده شاگرد خود دارد...
به مستی میماند
که دارد نماز میخواند...
معلم:زندگی خرج دارد
مسیح:چرا برای تامین معاش این راه را برگزیدی...
شغل دیگر اختیار کن...مگر پیامبران
برای آموزش بشر به جیب آنان چشم دوخته بودند...؟؟
معلم: ما که چون مسیح نمی شویم!!
مسیح :ولی در جایگاه مسیح هستید...
بروید در مزرعه کار کنید...تا معاش تان تامین شود...سپس دقایقی تعلیم
دهید...برای خدا
آنگاه مسیح با صدایی رسا گفت:اگر امروز در جهان جنایت هست...ظلم
هست...دزدی هست
تعدی هست...تجاوز هست...جنگ هست...به این دلیل است که دیروز
معلمان به وظیفه
خود عمل نکردند...اگر میخواهیم فردایمان پاک باشد...
باید که امروز معلمان مان پاک باشند
پس باغبانی که درختان مدرسه را هرس میکرد...به مسیح نزدیک
شد...مسیح اورا احترام
کرد...و گفت این یک معلم است...باغبانی میکند...و شامگاهان فرزندان خود
را با حقایقی
که از درختان آموخته است پرورش میدهد...ای مرد ما را هم به حکمتی
میهمان کن.
مرد باغبان:من در درختان دیدم که ریشه در خاک دارند...از ذرات خاک
دستگیری میکنند
آنها را از تاریکی عمق خاک بالا می آورند...و در برابر خورشید به شکوفه
تبدیل میکنند
پس از درخت آموختم و به فرزندانم گفتم...از خلایق
دستگیری کنید و آنها را از ظلمات
جهالت به نور الهی راهنمایی کنید...برای خدا...
پس خودتان هم مثل درخت رشد خواهید
کرد!!!!!!!!
مسیح در حایکه اشک در چشم داشت گفت:
این معلم واقعی است...اوست که میتواند
انسان کامل تربیت کند...پس روی کودکان را...و دستان پینه بسته
باغبان معلم را بوسید
و راه آسمان را در پیش گرفت.

خدایا چگونه است که انسانها از کشتن یکدیگر سیر نمی شوند
عجیب اینکه این جنایات هم بنام تو انجام میشود!!!

این هم یه عکس از خانوم گل که حالا خوشحاله!!!
خدایا تشکر
امروز با معجزه
ای من و دوستانم را یاری کردی
همه ما از تو تشکر میکنیم...بینهایت
میخواهید بدانید.... ببینید....
برخورد آذرخش به مجسمه مسیح-که مسیحیان ساخته اند-ریودوژانیرو
آیا این اعتراض مسیح نیست؟؟؟
میگویم:من عاشق مسیح هستم...آیا شما عاشق مسیح
رامسیحی می نامید؟
به راستی اگر مسیحیان عاشق مسیح بودند...آیا افریقای گرسنه
وجود داشت؟؟
و عراق مجروح...؟
و فلسطین درد کشیده...؟
و افغانستان محروم...؟
عاشق مسیح آنست که تعالیم مسیح را در جان خویش پیاده
کند....نه اینکه در واتیکان بنشیند
و بر قتل عام کودکان و زنان...از میان انبوهی
لباس زرین ...فقط تاسف بخورد!!!!
هنگامی که میخواست دو زوج را به خانه بخت بفرستد
پس به آن روحانی گفت:
از شیوه زندگی جدید چه به آنها آموخته ای که آنان را به عقد
یکدیگر در می آوری؟؟
روحانی تاملی کرد...و دید واقعا آنان را زندگی نیاموخته است...
پس متاثر شد ...و گفت :شما هم به ایشان بیاموزید هم به من...
که تاکنون زندگی را ندانسته ام.
پس مسیح فرمود:
همانا ازدواج تشکیل یک کشور مستقل است...
همانگونه که یک کشور باید اقتصادو فرهنگ و سیاست و اطلاعات و ارتش
و ارشاد و دادگستری و هنر و خدمات و وزارت داخله و وزارت خارجه و
حسابرسی
و...همه شئونات را مستقلا دارا باشد...پس خانواده نیز باید اینگونه باشد.
روحانی:آیا این امکان دارد؟
مسیح:آری مگر اولین مملکت مستقل را پدر ما حضرت آدم تاسیس نکرد؟ در
حالیکه
جمعیت مملکت او فقط یک نفر بود؟
روحانی:درست میفر مایید سرورم
مسیح:در این مملکت مستقل استقلال خود را در سه جنبه حفظ نمایید
۱- در تولید یک نسل سالم
۲-در ایجاد یک محیط سالم
۳- در ایجاد یک تغذیه سالم
روحانی:سلامت در چیست ای فرستاده خدا؟
مسیح: در اینکه حق را رعایت کنید
روحانی:حق را چگونه بشناسیم
مسیح:فقط از راه علم میتوان حق را شناخت...
آنگاه مسیح بزرگ خطاب به روحانی گفت :حالا میتوانی این دو را پیوند دهی
و باید که دختران و پسرانم از پیوند نا آگاهانه سخت بپرهیزند...که جانیان تاریخ
از این پیوند ها زاده شده اند.!!!!!!!!!!!!!!!!!
روحانی آن دو را پیوند داد ...
آنان هنگامیکه میخواستند از مسیح تشکر کنند...او به آسمان
عروج کرده بود!!!!!!!!!
...اگه بدونی خدا چقده دوستت داره...
دق میکنی...
* دعا بكن ولی اگر اجابت نشد با خدا دعوا نكن و میانه ات به هم نخورد ، چون تو جاهلی و او خبیر و عالم است . خدا كاری را اشتباه نكرده است كه با دعای تو به اشتباهش پی ببرد و آن را درست كند . بخل هم نورزیده است كه با التماس تو دست از بخل بردارد و آنچه را به مصلحت تو بوده و در اثر بخل نداده بود ، به تو بدهد .
آیا وجدانی آرام داری؟؟
اگر این گونه است ...خدای را برای نعمت بهشت
شکر گذاری کن...
آن بانو در حال انجام امور روزمره مسیح را نیز به زیبایی
یاد میکرد...هنگامی که مسیح بر آستانه در ایستاد آن بانو
سر بلند کرد.... آن پیامبرخدا را شناخت.
مسیح گفت:معدود کسانی مرا شناختند ای بانو!!!!!!!!!
بانو:من همیشه با یاد شما هستم پدر مقدس...
مسیح:من نیز شما را دعا میکنم...
بانو:درسی به من یاد بدهید...
مسیح: به اهل خانه ات غذای حرام مخوران...
به علم آشپزی وارد شو...
-تنهایی ات در خانه نعمت است آنرا به کار خارج خانه عوض مکن
-در تنهایی خدا را یاد کن
-امور خانه ات را برای خدا انجام بده...و انتظار تشکر نداشته باش...
-از مقایسه خود با ثروتمندان بپرهیز
-بدان که برای تربیت فرزند ابتدا خود باید روحی پاک داشته باشی
-بچه هایت را با عشق بزرگ کن
-تنهایی تو در خانه فرصتی است تا به خدا بیندیشی
-بدان که تاریخ در دستان توست...و مسیح مقدس اگر اینگونه بودی از تو راضی است.
مسیح از آن بانو خداحافظی کرد...
و آن روز آن خانه به نور پیوند خورد
آن بانو مسیح را شناخت ...اما کسی آن بانو را نشناخت...آخر بانوان مسیح شناس همیشه
در پرده میمانند!!!!!!!!!!!!!!!!
پدر مقدس مهربان و دعا گو بر آستانه بهشت ایستاده است
تا شاید فرزندان بازیگوشش...لحظه ای از بازی دنیا باز ایستند
و به او توجه کنند...تا ایشان دستگیری کند ...و به بهشت رهنمون
شود...اما دریغ از یک لحظه توجه.....دریغ.....دریغ
جایی که صحبت از فکر بود و اندیشیدن
پس آن جمع که بشدت غرق در اندیشه !!!!می نمودند
متوجه آمدن پیامبر خدا نشدند....
مسیح سلام گفت...
رئیس فلاسفه نگاهی از سر تردید به آن بنده خوب خدا انداخت...
فیلسوف:ماهیتت را بازگوی...آیا بر اسطقس ستبر هستی یا بر مدار تشکیک؟
مسیح لبخندی زد...با یک دنیا محبت و گفت لبخند من محبت من است
وهر شک را می برد...مثل باران که غبار را میشوید...
فیلسوف: ما خواصیم...بازبان عامیان صغری و کبری مچین!!
مسیح:شما گوئیا آنقدر سر گرم زیبا حرف زدن شده اید...که حقیقت را فراموش
کرده اید...مگر خدا و رسولانش با شما به فلسفه سخن گفته اند؟
فیلسوف:مسیح هم مردی عامی بود...فلسفه نمی دانست..!!!!!!!!!!!!!!!!!!
مسیح:آیا کودکان فلسفه میدانند...که دلهای پدر و مادرشان را تسخیر میکنند؟
شما به کدام راه میروید؟آیا درخت با فلسفه به شما میوه میدهد؟
آیا گل با فلسفه می شکفد....عشق شما به تعقل نیست...شما شیفته خود
شدید...و مسیح را عامی پنداشتید...
مسیح از میان شما میرود تا راحتتر خود را بپرستید...
مسیح رفت ...و فلاسفه هنوز در شک مانده بودند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یا عیسی!کم اطیل النظر؟واحسن الطلب والقوم لا یرجعون
ای عیسی !تا کی چشم به راه باشم وپی گیری کنم ومردم به سوی من باز نگردند
بدانیم که دستهایی از عالم غیب سالهاست برای
در آغوش کشیدن ما منتظرند...کافیست تسلیم
باشیم به ...قانون جهانی محبت خداوند...
که خانواده پادشاه در آنجا زندگی میکردند.
مسیح خودش را به یک شاهزاده رساند که در سایه درخت
با خدمه خویش به استراحت مشغول بود...
شاهزاده فربه بود و غرق طلا...
مسیح: جهان را چگونه می بینی؟؟
شاهزاده:جهان را خادمانی میبینم در خدمت خویش
مسیح: آیا مرا هم؟؟
شاهزاده:تفاوتی نمی کند...
مسیح:مگر تفاوت تو با آن کودک کارگر چیست؟؟
تازه آن کودک مقاومت بیشتری هم در برابر مشکلات دارد
گرسنگی را بهتر از تو تحمل میکند...
میتواند روی خاک بنشیند...
و با یک کفش مستعمل تا صبحگاهان از خوشحالی بیدار بماند...
شاهزاده:خوب ما ثروت داریم...و او ندارد...
مسیح:مگر نه اینست که شما این ثروت را از خراج سنگین از گرده
اینان بدست آورده اید؟؟ شما خادمان آنان هستید...نه اربابانشان...
شاهزاده:به مقام ملوکانه ما اهانت میکنید؟؟
مسیح :این مقام پندار شماست...و تابلویی که مدیحه سرایان برای
شما ترسیم کرده اند...شما هنگام مرگ نزد خدا یکسان هستید....
تازه آنها که عمری خاک نشین بوده اند...بهتر در خاک گور رفتن را خواهند
پذیرفت تا شما که در ابریشم غنوده اید...
شاهزاده:عیش ما را خراب میکنی رعیت...
مسیح:آری مسیح نیز در شمایل یک رعیت است...
حاکمان وقتی از رعیت فاصله گرفتند...همنشینی پیامبر خدا را نیز ازدست
خواهند داد....!!!!!!!
...آری ...شاهزاده وقتی مسیح را شناخت که او در ازدحام رعایای شهر
محو شده بود...!!

که خویش را با تمام بزرگی همنشین ما خاکیان
قرار داده است...