چیزی به جز این جامه درویش نسوزیم
در سوختن عود به آتشگه تشویش
جز این دل پر آذر و دلریش نسوزیم
بت ها بشکستیم بر آتش بنشستیم
نمرود فراروی...ولی کیش نسوزیم
در عشق بسی عمر گرامی به سر آمد
بس است گدازش و دگر بیش نسوزیم
لب را بگز ای شاعر غمدیده و خاموش
مائیم...رقیم از اثر نیش نسوزیم
دست مرا
مكن رها
خداي خوب لاله ها۰۰۰۰۰
کلاغ و طوطي هر دو سياه و زشت آفريده شدند
طوطي شکايت کرد و خداوند او را زيبا کرد
ولي
کلاغ گفت : هر چه از دوست رسد نيکوست و
نتيجه آن شد که مي بيني.
طوطي هميشه در قفس است
کلاغ هميشه آزاد
نویسنده شهیر امریکای لاتین به سرطان غددلنفاوی مبتلاست
...این جدیدترین نوشته های اوست:
اگر خداوند تکه ای زندگی به من ارزانی می داشت. قبایی ساده می پوشیدم. نخست به خورشید چشم می دوختم و نه تنها جسمم که روحم را عریان می کردم.
خدایا اگر دل در سینه ام همچنان می تپید نفرتم را بر یخ می نوشتم و طلوع آفتاب را انتظار می کشیدم.... روی ستارگان با رویایی ون گوکی شعری بندیتی (1) را نقاشی می کردم. و صدای دلنشین سرات(2) ترانه عاشقانه ای بود که به ماه هدیه می کردم. با اشک هایم گل های سرخ را آبیاری می کردم تا درد خارهاشان و بوسه گلبر گهایشان در جانم بخلد.
خدایا اگر تکه ای زندگی می داشتم نمی گذاشتم حتی یک روز بگذرد بی آنکه به مردمی که دوستشان دارم نگویم که دوستشان دارم. به همه مردان و زنان می قبولاندم که محبوب من اند و در کمند عشق عشق زندگی می کردم. به انسان ها نشان می دادم که چه در اشتباهند که گمان می برند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند عاشق باشند. و نمی دانند زمانی پیر می شوند که دیگر نتوانند عاشق باشند!
به هرکودکی دو بال می دادم اما رهایش می کردم تا خود پرواز را بیاموزد به سالخوردگان یاد می دادم که مر گ نه با سالخوردگی که با فراموشی سر می رسد.
آه انسان ها، از شما چه بسیار چیزها که آموخته ام. من دریافته ام که همگان می خواهند در قله کوه زندگی کنند، بی آنکه بدانند خوشبختی واقعی وابسته ضجه ای است که در دست دارند.
دریافته ام که وقتی طفل نوزاد برای اولین بار با مشت کوچکش انگشت پدر را می فشارد او را برای همیشه به دام می اندازد. دریافته ام که یک انسان فقط هنگامی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پایین بنگرد که ناگزیر باشد او را یاری دهد تا روی پای خود بایستد.
من از شما بسی چیزها آموخته ام.
که چون سایه همیشه در کنارند
عزیزانی که در گرمای دنیا
همیشه با منند و رهسپارند
همین خود یک دلیلی هست محکم
که تو همواره هستی در کنارم!!!
او در نهایت قدرت و ما در نهایت ضعف
لیکن ...توجه...دلسوزی...عنایت...مهربانی
صبر...مدارا...گذشت...رفاقت...همیاری...
آن قادر مطلق نسبت به ما..........بیکران!!
من که متحیرم از این همه خوبی...
به خودش قسم...گیجم....حیرانم...بگویید چه کنم؟
به او چو گره خورده ای بهشت چرا؟؟
مرا می بری تا عروج تجلی؟؟
من بودم...زلالی آب ...بود...و خدا
مردم دنبال سجاده های ریا
...و گروهی درکار خود فروشی
و بسیاری...مانده در خموشی
درآن مجلس بی تعارف
که روی خاک برگزار میشد
مهربانی می تراوید
و تجلی با هر قطره آب سرود پاکی می خواند
نمی گویم جای تو خالی...چون تو هم آنجا بودی
ای آسمان آبی یکرنگی!!
در روزگاران ریا و رنگ
صادقانه بگویم از خدا...
بی آنکه قصد دیگری در دل داشته باشم
حقیقت آنست که ما در کانون توجه خداییم
و او بی حساب برکاتش را بر ما فرو می بارد
پس ما هم به او احساس دین می کنیم
...و عجیب اینکه هیچ امکانی برای
ادای آن دین... نداریم
حتی زبانی برای تشکر...
مثل سربازی هستیم که هیچ گلوله ای ندارد
پس تسلیم میشود
سر افکنده و آرام!!!!!!

ممنونم...
روح بزرگی دارید
روحتان خدایی است
آنها هم خانواده و عیال خدا هستند
دعا برای قربانیان زلزله چین
امشب هنگام نماز
بیا عبور کن از قابهای ذهن قدیم!!

نه مثل میوه صنوبر...
...و در آن جای بده عشق همه را!!
در انتهای افق آسمان خسته تکیده
صد شبنم از دل لاله به دشت سینه چکیده
با پنجه های باد مخالف تمام قامت سروان
رو سوی قبله گاه صورت ماهت رکوع کرده...خمیده

عشق های این جهان مثل پل است
هر که از پل بگذرد خندان بود
ور بمانی روی پل حیران شوی
نوکر مردان و نامردان شوی
پس خدای تو تورا باشد سزا
لیس للانسان الا ما سعی
از رقیم این راز را در گوش گیر
نیمه شب او را تو در آغوش گیر
نگاه پاک...
درین عصر اتهام مکرر
چه کیمیاست!!
...اما همین نگاه
گریافتی...دواست
بی انتهاست...
جهل بشر
...و نیز این آسمان تیره
باز...بی انتهاست
ایمان بیار... ای مهربان
بر قامت خمیده رنگین کمان...

...و خدا آنطرف سود و زیان...جا دارد
با تو هستم که به تن جان دارم
گر تو شاهی به جهان خوشحالم
که به ملک تو ام و حاضر و فرمان دارم
ترانه را چو پرستوک بی بهانه بخوان
بیا برای خدا شمع باش و بسوز
به لفظ نور و نار بیا شعر عاشقانه بخوان
اگر چه ما چو سفالینه بی بها گشتیم
ولی تو بهر من از گوهر و خزانه بخوان
ببین که روزگار من و زلف توست هر دو پریش
برای من دمی بنشین و کمی یگانه بخوان
دلم چو قطعه سنگیست در مسیر قنات
بیا چو آب روان شو بسی روانه بخوان
رقیم کهف خدایم مرا مران از خویش
مرا به ساحت خورشید و روح خانه بخوان
دخترک با چشم آبی
می خورد پیوند با آبی ترین مفهوم دنیا
با خدایی که حضورش هست
در دیروز و فردا!!!
نقاشی خانم زنگنه
روزی جناب مرشد فرمود:
هر وقت از کسی به تو بدی رسید، سعی کن به رویش نیاوری. خجالت زده کردن اشخاص صفت خوبی نیست و گفت: حضرت یوسف پس از اینکه از چاه نجات یافت و عزیز مصر شد، برادرانش به او رسیدند؛ تا آخر عمر جلوی برادرانش جمله ای که «چاه» در آن باشد، بر زبان نیاورد.![]()
یک عشق مرا کشاند سوی وطنش
افتاد دلم در تب وتاب و محن اش
گشتیم اسیر زلف و چین و شکنش
در حیرتم از فرشته و اهرمنش
****
این عشق تمام ما را سوزاند
هم ریشه و هم قوام ما را سوزاند
هم عزت واحترام ما را سوزاند
بنگر به شراب عشق و بر سوختن اش
****
هر روز شهید دست عشاق شدیم
چون روح نسیم ساکن باغ شدیم
چون زاده شدیم صاحب داغ شدیم
چون قد شقایقی که داغست تنش
****
هستی همه رفت در ره عشق چه سود
ما یوسف دشت عشق و یاران چه حسود
در چاه سیه ببین که جان خدایا ... فرسود
یارب برهان ازین حسود چمنش
****
تنها شده ایم اندرین درد ...خدا
مردان شده اند جمله نامرد خدا
گرماست ولی وجودها سرد خدا
یارب برسان زغیب محبوب منش
****
مائیم و جهان جمله در خویش شده
مائیم و دلی که از جفا ریش شده
مائیم و نگاه و چشم درویش شده
مائیم و خدا و حجت بن الحسن اش


با خودم میگم..."بسه دیگه ادامه نده...وبلاگو"
بوی باروت ریا سرمو گیج کرده
لجم در میاد ازمناجات های پنهان افشا شده!!
اما...خودت یادم میدی
که اگه یه نفر....حتی یه نفر ...یه گوشه دنیا
دلش بیاد من بلرزه...
من همه دوستان شبکه جهانی خدا رو...مهمون خودم
میکنم...
به چه دلیل؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یه نمونه هم حج امسال بود
آره ...خدا راست میگه...چه با شکوه بود بچه ها...طواف خونه خدا
در حالیکه همه تون بودید شانه به شانه من...با من!!
صورتهاتون برق میزد...و من با برق صورت شما راه میرفتم
پس باید ادامه بدم...
پس باید ادامه بدم...
شعری جدید به احترام خوانندگان خوب وبلاگ خدا...
و همه دوستان شبکه جهانی خدا
خدا کجاست جز میان قلب شما؟؟
خدا کجاست جز میان سوز دعا؟؟
خدا کجاست جز میان جان جهان؟
خدا کجاست جز میان صوت اذان؟
خدا کجاست جز میان آیه نور؟
خدا کجاست جز میان شوق حضور؟
خدا کجاست جز میان مکتب عشق؟
خدا کجاست جز طبیبی و تب عشق؟
خداکجاست جز ترنم سحری؟
خدا کجاست جز پناه دربدری؟
خدا کجاست جز فراتر از اوهام؟
خدا کجاست جز وضوح در ابهام؟
خدا کجاست جز میان اشک یتیم؟
خدا کجاست جز میان عرش عظیم؟
خدا کجاست جز میان حس بهار؟
خدا کجاست جز میان صوت هزار؟
خدا کجاست غلط بود...ما کجا بودیم؟
خدا کجاست نگوییم...ما جدا بودیم!!
و این هم شعری زیبا از عمان سامانی
کیست این پنهان مرا در جان وتن---- کز زبان من ههمی گوید سخن
اینکه گوید از لب من راز کیست---- بنگرید این صاحب آواز کیست
در من اینسان خودنمایی می کند---- ادعای آشنایی میکند
کیست این گویا وشنوا در تنم---- باورم یا رب نیاید کاین منم
متصل تر با همه دوری به من---- از نگه با چشم واز لب باسخن
خوش پریشان با منش گفتار هاست---- در پریشان گوییش اسرارهاست
گوید او چون شاهدی صاحبجمال---- حسن خود بیند بسرحد کمال
از برای خودنمایی صبح وشام---- سر برآرد گه ز برزن گه زبام
با خدنگ غمزه صید دل کند---- دید هر جا طایری بسمل کند
گردنی هرجادرآرد در کمند---- تا نگویدکس اسیرانش کم اند
لاجرم آن شاهد بالا وپست---- با کمال دلربایی دارالست
جلوه اش گرمی بازاری نداشت---- یوسف حسنش خریداری نداشت
غمزه اش را قابل تیزی نبود---- لایق پیکانش نخجیری نبود
عشوه اش هر جا کمند انداز گشت---- گردنی لایق نیامد بازگشت
ما سوی آئینه آن رو شدند---- مظهر آن طلعت دلجو شدند
پس جمال خویش در آئینه دید---- روی زیبا دید وعشق آمد پدید
مدتی آن عشق بی نام و نشان---- بد معلق در فضای لا مکان
دلنشین خویش ماوایی نداشت---- تا در او منزل کند جایی نداشت
بهر منزل بی قراری ساز کرد---- طالبان خویش را آواز کرد
چون که یکسر طالبان را جمع کرد ---- جمله را پروانه خود را شمع کرد
جلوه ای کرد از یمین و از یسار---- دوزخی و جنتی کرد آشکار
جنتی خاطر نواز ودلفروز---- دوزخی دشمن گداز و غیر سوز
و این هم شعری زیبا از عمان سامانی
کیست این پنهان مرا در جان وتن---- کز زبان من ههمی گوید سخن
اینکه گوید از لب من راز کیست---- بنگرید این صاحب آواز کیست
در من اینسان خودنمایی می کند---- ادعای آشنایی میکند
کیست این گویا وشنوا در تنم---- باورم یا رب نیاید کاین منم
متصل تر با همه دوری به من---- از نگه با چشم واز لب باسخن
خوش پریشان با منش گفتار هاست---- در پریشان گوییش اسرارهاست
گوید او چون شاهدی صاحبجمال---- حسن خود بیند بسرحد کمال
از برای خودنمایی صبح وشام---- سر برآرد گه ز برزن گه زبام
با خدنگ غمزه صید دل کند---- دید هر جا طایری بسمل کند
گردنی هرجادرآرد در کمند---- تا نگویدکس اسیرانش کم اند
لاجرم آن شاهد بالا وپست---- با کمال دلربایی دارالست
جلوه اش گرمی بازاری نداشت---- یوسف حسنش خریداری نداشت
غمزه اش را قابل تیزی نبود---- لایق پیکانش نخجیری نبود
عشوه اش هر جا کمند انداز گشت---- گردنی لایق نیامد بازگشت
ما سوی آئینه آن رو شدند---- مظهر آن طلعت دلجو شدند
پس جمال خویش در آئینه دید---- روی زیبا دید وعشق آمد پدید
مدتی آن عشق بی نام و نشان---- بد معلق در فضای لا مکان
دلنشین خویش ماوایی نداشت---- تا در او منزل کند جایی نداشت
بهر منزل بی قراری ساز کرد---- طالبان خویش را آواز کرد
چون که یکسر طالبان را جمع کرد ---- جمله را پروانه خود را شمع کرد
جلوه ای کرد از یمین و از یسار---- دوزخی و جنتی کرد آشکار
جنتی خاطر نواز ودلفروز---- دوزخی دشمن گداز و غیر سوز

خدا را میتوان در صورت ایتام پیدا کرد
خدا را میتوان در سفره بی شام پیدا کرد
خدا را میتوان در خدمت بیرنگ یک عارف
که هست اندر میان جامعه گمنام پیدا کرد
خدا را میتوان در خانه ای از عشق
کنار زوج هم اندیشه و همگام پیدا کرد
خدا را میتوان همراه یک مادر که میاید
کنار یک شهید خفته و ناکام پیدا کرد
خدا را میتوان با بیگناهی دید چون وی را
برند از حبس سوی چوبه اعدام پیدا کرد
خدا را میتوان در دستهای یک طبیب خوب
چو مرهم می نهد بر زخم و بر آلام پیدا کرد
...ومن از لحظه نورانی خواب
آمدم تا لب خورشید تجلی بیرون
تا دبستان رفتم
ومعلم را دیدم
که بناگاه میان مه سنگین ربوبی گم شد
دستهایش اما
آمد از ابر برون...
و مرا تا لب یک دهکده آینه برد...
ومن از آن صبح تجلی ...تا حال
میدوم در طلب دست معلم...هر روز
***
...و معلم رب است
...وخدا هم رب است
گوئیا در دل آن دهکده مه آلود
خانه باغ دل زیبای معلم و خدا....
جفت هم است!!!!
منزهی ای خدا...از درک کوتاه من!!
خوش آمدی به چمن ای پرستوی خسته
بخوان که قلب درخت از کویر بشکسته
خدا همیشه مدام است با نسیم وزان
خدایی است نسیم و پرنده و طوفان

خوش آمدی به چمن ای پرستوی خسته
بخوان که قلب درخت از کویر بشکسته
خدا همیشه مدام است با نسیم وزان
خدایی اند نســـــــیم و پرنده و طوفان
خدا نکند گوش بنده کر باشد
و مغز ما و شما پایگاه شر باشد
خدا نکند مکه و منا و حرم
برای زخم دلت باز بی اثر باشد
خدانکند در حرم شوی محرم
ولی برای تو و خلق بی اثر باشد
خدا نکند زائر خدای جمیل
نگاه سرد و خسته این عبد بی هنر باشد
خدا نکندطو طیان طوف حرم
نیاز شان به سفره ریب و کمی شکر باشد
خدانکندرسم حق پرستی ما
به سان ارتجاع نهان در دل فنر باشد
خدا نکند بی ثمر ترین کلام جهان
برای بچه کلام خوش پدر باشد
خدا نکند وصف حال ما شود این شعر
که یک جهان در آن نیک مستتر باشد
"خر عیسا گرش به مکه برند
چون بیاید هنوز خر باشد!!!!"
در بازگشت از حج ۱۳۸۷سروده شد
کالاهتو قاضی کن...
توی خلوت
عمرا....بهتر ازاین خدا هست؟؟
اگه هست
آدرس بده بریم نوکرش بشیم!!
عاجزانه...
شاید فردا
برای تشکر فرصتی نمانده باشد...!!
تویی همواره همراهم خداجون
تو را همواره می خواهم خداجون
از آن روز که من گشتم راه پیما
تورا من چشم در راهم خداجون
تویی دریای عشق و مهربانی
ولی من چون پر کاهم خداجون
از خوبی های یک دوست
یک طرفه ...
هی احسان پشت احسان
هی خوبی پشت خوبی
هی نیکی پشت نیکی
نمی گذارد تکان بخورم!!!
واژه تشکر در دهانم...احسان بعدی میرسد
بیچاره شدم
بگو با این درد بی درمان چه کنم؟؟
تو خودت
بهترین دستاوردی
برای هر سفر
برای هر تلاش
برای هر جهاد
برای هر دعا
...برای هر عشق
ای خدایی که هنگام بسته شدن
درها ...می آیی
من
درها را بستم
شاید که تو بیایی
و من آمدنت را بفهمم!!!

چه جاذبه ای در این خانه است
که قلبهای عالمیان
حلقه های آویز بر کنگره های آن گردیده است...
جز عشقی عالمگیر که بشر را
به میان این کعبه محاصره در میان سنگها کشانیده
است؟؟
جایی که پیامبر خدا ایستاد
تا آن کس که بر جای وی خفته
و جانش را فدای ایشان کرده بود
...از گرد راه برسد
این مسجد
مسجد وفاداری و عشق است
اینکه خدا میفرماید بر اساس تقوا تاسیس شده است
یعنی تاسیس بر اساس عشق
...به همین دلیل است که دو رکعت نماز در آن
برابر با یک حج عمره است.!!!

موج وقتی به ساحل میرسد آرام میمیرد
عاشق وقتی به مسجدالحرام!!!!
سوغات
سوغات برایت آوردم ای یاور تنهایی من
اما سوغاتی من
شیشه و تسبیح و طلا نیست
بسی والاتر
که بدانی که خداوند تو را می خواهد
و بزودی
زمانی نزدیک
او تو را می خواند
تا بیارامی در سینه او....
مثل یک کودک زیبا به آغوش نسیم....
دوسی

سلام
آمدم...با یک دنیا خبر جدید
خدا جون روز دوشنبه گفت :
احرام ببند برای دوستات
گفتم چشم...
شب سه شنبه ساعت 11 شب محرم شدیم...
به جای همه تون
حتی تو...عزیزم
دیگه خودم نبودم...تو بودی...در طواف...در سعی
عجب خدا تو رو تحویل گرفت...
آخه من و تو رو ...بلاگ خدا بهم پیوند داده بود...
نه روابط پست دنیایی
غوغایی بود...همه تون رو میدیدم...خندان...و راضی از
خدا
اون شب...خدا همه تون رو...دور خودش جمع
کرده بود
همه بودند تا اذان صبح...
بعد گفت:به دوستات بگو منتظر تحولات جدید
تو زندگیتون باشین
آخه همه تون دوستای من هستید...
شما برای مال و شهوت و ریا کاری ...دور هم جمع
نشدید
به اسم من جمع شدید
پس من براتون کافی هستم...
بعد گفت به دوستات بگو...همه تون رو دوست دارم...
به من خوشبین باشین...مبینین...که دوستتون دارم...
حامی همه تون...........................خدا
بچه ها زیارتتون قبول...رقیم رو هم دعا کنین!!!!!!