تو را به پهلوی گل خواندم ای شکسته دلم
که پهلوی شکسته نشستن ...بود صواب و درست
تو را به پهلوی شکسته دریای عاشقی سوگند
درست و نیک نما حفظ... عهد روز نخست
که دست خلق بگیرید...نفس دین باشد
کسی که آبرویش را به راه حق ریزد
هزار جایگه مهر...برجبین باشد
اگر که وجه خدا را به خلق جویایی
بدان که چهره آنی که شد امین باشد
بدان که ناز ترین تابلو میان جهان
صداقت یاران خوب و راستین باشد
اگر که دست خدا زیترتی خواهی
ببوس پینه دستی که در یمین باشد
بنال رقیم از فراق ناز ترین یار
که ناله های تو از گریه هم حزین باشد

میلا د فرشته الهی مبارک...
شنیدی؟؟؟
یه فرشته اومده روی زمین
یه فرشته که چشاش رنگ خداس
گیسواش مثل طلاس
شنیدی؟؟
...مهربونه؟
قدر ما رو ...و شما رو میدونه؟
این فرشته که گل باورمه
یاورمه
نور چشم ترمه...
به خدا مادرمه!!!!!!!!!!!
خدا را فقط برای روزهای سخت و گرفتاریها
نخواهیم...خلاف ادب و کمال نامردیست!!!
پوستر پاره چسبیده به دیوار تو باشم!!
دل من خواست مچاله شده در مشت شما
مثل یک شعر قلم خورده ...نوشتار تو باشم
دل من خواست که با باد برقصم چالاک
خم گیسوی تو یا ...گوشه دستار توباشم
دل من خواست که در اوج تب و درد فراق
تو طبیب من و من مثل پرستار تو باشم
سهم تو ناز و تفاخر و مرا غصه و غم
حال بهتر که اسیر تو و غمخوار تو باشم
حیف انسان نشدم لطف نما بهر رقیم
که نشینم در قصر تو و بر دار تو باشم...
خدای من منم ...که گاه می فروشم ...این نگاه را برای تو!!
بحث زیبایی تو مست وغزلخوانم کرد
کوه یخ بودم و خورشید چه ویرانم کرد
گریه بودم ولی آن شاعر ایام مرا
واژه ای کرد مرا بندی دیوانم کرد
جان ناقابل ما بر کف و آن دلبر ناز
گفت ای جان و مرا یکسره بیجانم کرد
آنقدر اهل گذشت است و صبوری یارم
کفر میگفتم و او... مومن ایمانم کرد
من رقیمم ولی آن صورت خوش نقش و نگار
عاقبت راه نشین ره نیکانم کرد...
مي گويند ابليس، زماني نزد فرعون آمد در حاليكه فرعون خوشه اي انگور در دست داشت و مي خورد.
ابليس به او گفت: آیا هيچكس مي تواند اين خوشه انگور را به مرواريد خوش آب و رنگ مبدل سازد؟
فرعون گفت: نه....!!!
ابليس با جادوگري و سحر، آن خوشه انگور را به دانه هاي مرواريد تبديل كرد.![]()
فرعون تعجب كرد و گفت: آفرين بر تو كه استاد و ماهري...![]()
ابليس سيلي اي بر گردن او زد و گفت: مرا با اين استادي به بندگي قبول نكردند، تو با اين حماقت چگونه دعوي خدايي مي كني؟ ..
محل بازی ما کنار بیمارستان جذامی ها بود بیمارستان یک نگهبان بد اخلاق داشت...و ما که اصولا حادثه جو و کنجکاو بودیم دنبال این هدف...که روزی نگهبان را غافل نموده و برویم داخل بیمارستان را ببینیم!!
او حق داشت...بیماری واگیر دار بود و ما این خطر را نمی دانستیم...این انتظار گذشت تا اینکه یک روز یک اتفاق جالب افتاد...
بر و بچه ها دویدند که فلانی بیا یک زن بی حجاب و دیوانه در خیابان است...
از کوچه دویدیم تا آن زن را ببینیم...دیوانه نبود لباسی سیاه داشت با یک کیف براق
قدری زیادی با ناز راه میرفت...غروب آرام داشت از راه میرسید
آن زن جلو و من و چند دوستم دنبال وی...جالب اینکه او بطرف بیمارستان رفت...نگهبان ترشرو تا او را دید به کناری رفت.زن داخل محوطه شد.مانیز فرصت را طلایی دیدیم و در پناه او وارد بیمارستان شدیم.
اطراف دیدنی بود درختان سربفلک کشیده و صدای کلاغها محوطه را پر کرده بود...
تک و توک بیماران با زخمهای تازه و چهره های مخوف در بیمارستان راه میرفتند
اما تا آن زن را دیدند همه دور یک چمن دایرهای حلقه زدند...خصوصا اینکه آن زن سیاهپوش آنها را صدا میزد که بیایند...
همه حلقه زدند و ما هم که حالا جزو یاران آن زن بودیم به اشاره وی شروع به دست زدن کردیم...
آن خانم هم روی چمنها شروع به رقصیدن کرد...یکی دو نفر را هم بلند کرد تا همراهش برقصند...آنها دستشان را دراز میکردند و آن زن روی دستان آنان خم میشد
و رقص ادامه داشت...
به چهره بیماران نگاه میکردم همه خوشحال بودند...چمن دایره ای یک میدان رقص شده بود...جذامیها میرقصیدند و دردشان را از یاد برده بودند!!!
میدانستم که رفتنم به بیمارستان و شرکت دریک مراسم رقص با یک زن اجنبیه یک
بی دینی محض بود...و مستوجب یک توبیخ سخت ...لیک الان بعد از 35 سال!!!
به آن زن فکر میکنم...و اینکه آو یک عده فراموش شده را یک روز شاد کرد و رفت
هنوز در فضای بیمارستان که حالا عوض شده صدای ...دست دست...او را میشنوم
عجب گناه دلنشینی بود!!!