تبليغاتX
آدرس یک معشوقه تاپ!!!!!!!!
آدرس یک معشوقه تاپ!!!!!!!!
...شما...بله شما...فکر می کنی خودت به اینجا آمدی...نه معشوق تو را کشانده جانم...

عاقبت حلقه عشق تو گرفتارم کرد

 

یوسفی بودم و چون عبد به بازارم کرد

 

قصد من دیدن بستان و گلستانت بود

 

لیکن آن نرگس مست تو چه بیمارم کرد

 

لينك ثابت | توسط رقیم | دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 | موضوع: |

لبخند خدا

 

لوئیز زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.


جان لانک هاوس، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند
زن نیازمند، در حالی که اصرار میکرد گفت آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پول تان را می آورم
جان گفت نسیه نمی دهد

مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت
ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من
خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نیست، خودم میدهم. لیست خریدت کو؟
لوئیز گفت: اینجاست
" لیست را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستی ببر."

لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی در ‏آورد، و چیزی رویش نوشت و ‏‏آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت
خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی ترازو کرد. کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند
در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است

کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود:" ای خدای عزیزم، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را بر آورده کن "
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد
لوئیز خداحافظی کرد و رفت
 


فقط اوست که میداند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است .....

لينك ثابت | توسط رقیم | یکشنبه بیستم مرداد 1387 | موضوع: |

 

بگو: «اى بندگان من که بر خود اسراف و ستم کرده‏اید! از رحمت خداوند نومید نشوید که خدا همه گناهان را مى‏آمرزد، زیرا او بسیار آمرزنده و مهربان است»

لينك ثابت | توسط رقیم | شنبه نوزدهم مرداد 1387 | موضوع: |

من نماز می خوانم

 

برای بهار

 

برای گل

 

برای ابدیت...

 

برای خدا

 

...و جهنم برایم رنگ می بازد

 

 

احساس میکنم

 

نمازم در عشق شناور شده است...در آن لحظه!!!

لينك ثابت | توسط رقیم | شنبه نوزدهم مرداد 1387 | موضوع: |

این هم خدا داری ما بنده ها...آدم

 

دلش واسه تنهایی خدا...میسوزه...بخونین:

 

میگن یه خدایی اون بالا بالاها هست که میده و من تنهاچیزی که ازش دیدم این بوده که ازم بگیره!خدایا اسم ببرم؟می خوای یادت بندازم همه ی اون چیزایی که تو این سالها ازم گرفتی؟دوم راهنمایی من یادته؟وقتی 16 سالم بود چطور؟یادته وقتی 17 سالم بود؟بازم بگم؟همه ی این دو سال به کنار همین سه ماه پیش رو چطور؟یادته ست یا نه؟نه؟این چند روز و چند شب هم به حهنم دو شنبه شب چطور؟
چه کارشون کردی خداجونم؟ها؟بگو دیگه!چشاتو میبندی ببینی چی تو دستامه همونو ازم بگیری؟
یه وقتایی می خوام بگم لعنت به همه چیز وهمه کس حتی تو!اما بعد میترسم،ترسوندنم،نمیدونم چرا اما میترسم!از اینکه بازم بیای و بگیری می ترسم...این دفه با تموم ترسی که از تو،تو وجودمه ازت میخوام.خدایا این یه دفه نه
خدایا یادت باشه یه بار ازم گرفتی این دفه بهم نشون بده میتونی نگه داری،می تونی بدی!این دفه خدا بودنتو نشونم بده . خدایا،ثابت کن
حدایا مریضا روچجوری شفا میدی؟خدایا بهم نشون بده کاریم هست که فقط تو بتونی انجام بدی
خدایا یه بارم که شده برای منم خداباش
خدایا تو یه کارگردانی با یه فیلم نامه با یه سری دیالوگای ثابت که هر دفه فقط بازیگراشو عوض میکنی،خدایا بهم نشون بده می تونی فیلم چدید هم بسازی
پ.ن.بهم گفتن باهات دوست باشم اما دل و رمق دوستی هم برام نذاشتی!
پ.ن.مامان تو رو خدا ازم نپرس چت شده.

+ نويسنده چهارشنبه 9 مرداد1387

ساعت 8:14

توسط دختر کوچولوی یاغی

لينك ثابت | توسط رقیم | سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 | موضوع: |