محل بازی ما کنار بیمارستان جذامی ها بود بیمارستان یک نگهبان بد اخلاق داشت...و ما که اصولا حادثه جو و کنجکاو بودیم دنبال این هدف...که روزی نگهبان را غافل نموده و برویم داخل بیمارستان را ببینیم!!
او حق داشت...بیماری واگیر دار بود و ما این خطر را نمی دانستیم...این انتظار گذشت تا اینکه یک روز یک اتفاق جالب افتاد...
بر و بچه ها دویدند که فلانی بیا یک زن بی حجاب و دیوانه در خیابان است...
از کوچه دویدیم تا آن زن را ببینیم...دیوانه نبود لباسی سیاه داشت با یک کیف براق
قدری زیادی با ناز راه میرفت...غروب آرام داشت از راه میرسید
آن زن جلو و من و چند دوستم دنبال وی...جالب اینکه او بطرف بیمارستان رفت...نگهبان ترشرو تا او را دید به کناری رفت.زن داخل محوطه شد.مانیز فرصت را طلایی دیدیم و در پناه او وارد بیمارستان شدیم.
اطراف دیدنی بود درختان سربفلک کشیده و صدای کلاغها محوطه را پر کرده بود...
تک و توک بیماران با زخمهای تازه و چهره های مخوف در بیمارستان راه میرفتند
اما تا آن زن را دیدند همه دور یک چمن دایرهای حلقه زدند...خصوصا اینکه آن زن سیاهپوش آنها را صدا میزد که بیایند...
همه حلقه زدند و ما هم که حالا جزو یاران آن زن بودیم به اشاره وی شروع به دست زدن کردیم...
آن خانم هم روی چمنها شروع به رقصیدن کرد...یکی دو نفر را هم بلند کرد تا همراهش برقصند...آنها دستشان را دراز میکردند و آن زن روی دستان آنان خم میشد
و رقص ادامه داشت...
به چهره بیماران نگاه میکردم همه خوشحال بودند...چمن دایره ای یک میدان رقص شده بود...جذامیها میرقصیدند و دردشان را از یاد برده بودند!!!
میدانستم که رفتنم به بیمارستان و شرکت دریک مراسم رقص با یک زن اجنبیه یک
بی دینی محض بود...و مستوجب یک توبیخ سخت ...لیک الان بعد از 35 سال!!!
به آن زن فکر میکنم...و اینکه آو یک عده فراموش شده را یک روز شاد کرد و رفت
هنوز در فضای بیمارستان که حالا عوض شده صدای ...دست دست...او را میشنوم
عجب گناه دلنشینی بود!!!